melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

ایینه(نیمی از فصل اول )

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ق.ظ

باد سردی میوزد نگاهی به اطراف می اندازم.از روبه رو پسری با موهای لخت فندقی رنگ یه سمتم میاید  نگاهش را دنبال میکنم و به موهای بلند مشکی بی حالتم میرسم هر چه نزدیک تر میشود سرعتش را کم تر میکند یک قدم کوتاه به جلو برمیدارم سرم را پایین می اندازم چشمانم را میبندم و نفسم را از دهانم بیرون میفرستم چشمانم که باز میکنم کفش هایش را دقیقا رو به روی کفش هایم قرار گرفته است میبینم خیلی دلم برای ان چشمان قهوه ای تنگ شده.برای نگاهی که هیچ وقت مرا ندید. و حالا بعد از دو سال تنهایی.مرا برای حرف زدن دعوت کرده.با صدای ملایمش که سعی دارد ارام به نظر برسد سلام میکند.یک قدم عقب میروم سرم را بلند میکنم  و سلام میکنم.

_خوبی؟

_مرسی

_هیچ وقت نفهمیدم این مرسی هات یعنی خوبی یا نه 

از او دلخورم ناراحت و کمی عصبانی.منتظر میمانم ادامه دهد اما من سکوت بی معنای بینمان را میشکنم و ادامه میدهم 

_هیچ وقت حالمو اونقدر مهم نبود که جوابم فرقی داشته باشه 

به میز کنار کافه اشاره میکند 

_مطمئنی؟فقط نگاهی به دوسال پیش که رو اون میز نشسته بودیم کن اون موقع تو,حرفهات.نگاهت که از من گرفته بودی و به گوشه ای خیره شدی افکارت از هر چیزی برایم مهم تر بود.

سنگینی نفس هایم را در سینه ام حس میکنم لبخندی میزند و میگوید 

_ملی؟

اصلا دوست ندارم بحث کنیم با مزاح اخم کوچکی میکنم میگویم 

_مگه من کارت ملی هستم اینطوری صدام میکنی؟

_باشه باشه قبول 

این را با لحن خودم میگوید

بالاخره موفق میشوم به ان چشمانش نگاه کنم.لحظه ای نگاهمان درهم گره میخورد.به سرعت نگاهم را میگیرم.

_بشینیم؟-به تاریک ترین گوشه کافه اشاره میکند به همان میز و صندلی دو نفره که بار ها به تنهایی انجا مینشستم اصلا دلم نمیخواهد خاطرات کابوس امشبم شود 

_نه.هر جایی غیر از اون میز و صندلی ها 

لبخندی میزند تا کمی از این اشوبی که در چهره ام فریاد میزند کم کند 

به سمت میزی حرکت میکند من هم با فاصله کمی به دنبالش راه میافتم 

رو به روی هم دو سر میز مینشینیم 

تغییر دکور کافه از سه ماه پیش شروع شد و تازه به اتمام رسیده 

نگاهی به اطراف می اندازم تا تغییرات را با جزیا ببینم 

ارتفاع سقف از دو سال و سه ماه کوتاه تر شده کاغذ دیواری ها از سفید باغ بهشت به اب رنگی تغییر کرده که بیش تر دوستش دارم تابلو های روی دیوار بیش تر از هر چیزی به فضا ارامش میدهد تاریکی کافه که تنها با یک شمعی روی هر میز روشن شده دلنشین تر است موزیک بی کلامی که با صدای پایین در حال پخش است وصف ناشدنیه  

گارسون با منو به سراغمان میاید 

+بفرمائید منو

_نیازی نیست دو تا بستی 

+حتما:)

گارسون سر میز میرود 

پوریانگاهی میکند میگوید 

_ما هم این جا کلم پیچ 

سرم را پایین میاندازم و ارام میخندم لبخند اورا حس میکنم 

لحنش جدی میشود و ادامه میدهد 

_نمیخوای حرف بزنی ؟

_چی بگم؟

_هر چی فکر میکنی که باعث میشه دیگه نگاهتو ازم نگیری 

_نمیدونم 

_چیو؟

_این که میتونم …-مکث میکنم _چرا گفتی بیاییم اینجا؟

_اینکه حرف بزنی.حرف هایی که روز های دوشنبه میایی تنها اینجا.حرف هایی که اون روز لعنتی نزاشتم بزنی حرف هایی که-نفسش را از دهانش بیرون میدهد _حالا اینجام که بشنوم 

_که چی بشه ؟دوباره ترکم کنی و بری ؟خیلی راحت!بعد هم اخر جملتو با ببخشید تموم کنی و منم ببخشم؟

_هیچ وقت بهت نگفتم ولی صدات حتی در اوج عصبانیت مهربون 

امروز خودم را برای هر حرفی اماده کرده بودم جز این کلمات و جملات 

گارسون جوان کافه با موهای قهوه ای روشن فر که پیشانی اش را پوشانده با سینی گرد مشکی به سمت میزمان می اید  یکی از بستی ها را جلوی من و دیگری را جلوی پوریا قرار میدهد گارسون رو به من لبخندی میزند و از من میپرسد 

+دکور کافه چطوره؟

چهره ی پوریا متعجب به سمت من میچرخد 

گارسون بیش از یک سال اینجا مشغول به کار شده است اکثر ساعت هایی که به اینجا سر میزنم خیلی خلوت برای همین تنها همین گارسون کافه رو اداره میکنه و بیش از بقیه کارکنان منو میشناسه کم حرف ولی همیشه حرف های خوبی برای شنیدن داره لبخند میزنم و جواب میدم_اره خیلی بهتر شده فقط کاش گل ها رز های 

پوریا حرف هایم را قطع میکند ارام زیر لب میگوید 

_رز سفید 

گارسون که متوجه فضای سنگین بین ما میشود با لبخندی از ما فاصله میگرد 

سر گیجه خیلی بدی دارم ارنج هایم را روی میز میگذارم و دستانم را روی سرم کمی فشار میدهم.

_حالت خوبه؟

_اره چیزیم نیست 

صندلیم را عقب میکشم میخواهم وارد محوطه باز شوم تا هوایی تازه حالم را بهتر کند 

بلند میشوم لبانم را بم هم میفشارم و میگویم_حالا برمیگردم 

_کمک میخوای؟

_نه مرسی 

به سمت در چند قدمی بر میدارم چشمانم مات میبیند

دستم را به دیوار تکه میدهم تا تعادلم را حفظ کنم دستی از پشت پهلو هایم را میگرد و دیگر چیزی نمیبینم فقط صدای پوریا که نامم را با نگرانی صدا میزند





نظر لطفا:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۳۰

نظرات  (۶)

۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۳ پریسا سادات ..
:))
پاسخ:
:)

بازم پست طولانی خخخ
پاسخ:
خخخخخخخ 
هیچ کدوم از پست هایی که تاحالا گذاشتم به این طولانی نبود 
خوشحال میشم بخشی از اون بخونید
خیییلییی دوست دارم بخونم!
میشه برای ما که کمی گشادیم یه خلاصه اون پایین بنویسید😆😆
پاسخ:
یه دختر پسر که دوسال پیش از هم دور شدن و حالا همو دیدن
ولی کلیات داستان نیست 
کلشو خوندم . اگه قصدتون داستان نویسی به صورت جدیه کلی نقد به این داستان دارم که ممکنه به دردتون بخوره . اگه نگاهتون به عنوان سرگرمی و لذت بردنه که داستان  تقریبا خوبی بود
پاسخ:
ممنون وقت گذاشتید 
خوش حال میشم نقدش کنید 
چون واقعا کمکم میکنه بهتر بنویسم 

الان با گوشیم پای لپتاب رفتم حتما
پاسخ:
باش ممنون
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۹ پریسا سادات ..
:))
خیلی خوب:)
پاسخ:
مرسییییی:)))
بووس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی