melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

نیمی از فصل سه ایینه

يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۶ ب.ظ

توی مسیر امیر و الهام هر دو در کلمات جملاتی بینشان رد و بدل میکردند که دوست نداشتم بشنوم.

اون شب تا صبح بیدار بودم و اهنگ گوش کردم.

فردا صبح خیلی زود اماده شدم و اومدم خونه خودمون.

روز جمعه پدر خونه بود و کل روز رو با اون گذروندم.خیلی سعی کردم ماجرای دیشب بهش بگم.ولی نشد که نشد.دو روز بعد توی خونه بودم و از دانشگاه رفتنم خبری نبود.دوشنبه برعکس روز های دیگر که از صبح کلاس هام شروع میشد تنها عصر کلاس برداشته بودم.داشتم ناهار درست میکردم تقریبا ساعت یازده بود.پیامی برام اومد.باز کردم خوندمش 

نوشته بود 

"سلام امیرم.چند روز دانشگاه نیومدید.امروز کلاس هامون با هم شروع میشه میام دنبالتون امیدوارم ایرادی نداشته باشه"

در جوابش نوشتم 

"شماره منو از کجا اوردید؟"

متعجب شدم که اینقدر زود جواب داد 

"از دوستتون گرفتم.چه ساعتی منتظرتون باشم؟"

"نیازی نیست امروز خودم میام "

"پس اگر ممکنه زود تر تشریف بیارید 

.توی سلف منتظرتونم"

دیگه چیزی ننوشتم.ناهار که اماده کردم مثل ساعت همیشه از خونه بیرون رفتم.ماشین توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم داشتم در ماشین قفل میکردم که همون موقع امیر با دو تا از دوستایی که توی باغ ارم باهاش بودن رو دیدم.جوری وانمود کردم که انگار متوجه حظورشون نشدم ولی خودمو سرگرم قفل ماشین کردم که امیر تا کلاس حرفشو بزنه چون غیر ممکن بود برم سلف.بچه ها از کنار من رد شدن و بر گشتم که سلام کنم تنها دوستش متوجه اینکارم شد و سریع سوال کرد و بچه ها مجبور به ایستادن شدن.دوستش پسر معدبی بود و اروم.ولی شیطنتن هایش از همه بیش تر.

امیر هم که نه با مزه پرانی و تمسخر بلکه انگار از سر اجبار سلام کرد.منم خیلی توجهی نکردم.دوست امیر گفت

_ تا کلاس با هم بریم.

جواب دادم 

_نه باید قبل از کلاس یکی از بچه هارو ببینم و چند تا سوال ازش بپرسم 

خداحافظی کردند و رفتند 

من هم خیلی ارام قدم میزدم تا فاصله بینمان بیش تر شود.یک دفعه یادم امد که جزوه ها توی ماشین جا موندن.سریع برگشتم سمت ماشین و جزوه هارو برداشتم.به موقع سر کلاس رسیدم و ردیف های وسط نشستم و داشتم گوشه ی برگ یکی از جزوه ها نت موسیقی میکشیدم که استاد وارد شد.موقع زدن حاضری تازه متوجه شدم امیر نیست.اهمیتی هم نمیدادم.استاد درس شروع کرد که امیر با عجله وارد شد.معذرت خواست و اجازه گرفت وارد کلاس بشه.فقط در این حد میدونستم که رشته امیر با دوستاش فرق داشت.

این کلاس به خاطر ساعت بدی که داشت حسابی خلوت بود و کم تر کسی میومد.

توی ردیفی که من نشسته بودم کسی نبود.امیر با فاصله چند صندلی از من توی همون ردیف نشست.

بعد از چند دقیقه جنگ با جیب های لباسش ازم پرسید 

_میشه یه خودکار بهم بدید 

_اره بفرمائید 

دستم و دراز کردم و بهش خودکار بدم که از دستم افتاد.خم شدم که برش دارم اما زود تر از من توی دست امیر جا گرفت بلند شدم و نشستم امیر تشکر و صاف نشست.

هنوز کلاس تموم نشده بود که امیر با عجله رفت.

کلاس تموم شد.از ساختمون که اومدم بیرون  امیر دقیقا روی نمیکتی که جلوی درب ساختمون بود نشسته بود.

وقتی منو دید از جا بلند شد و اومد سمت من.اما من توجهی نکردم.هم قدمم و شد و با عصبانیت گفت 

_گفتم زودتر بیا توی سلف منتظرم.نیومدی.وقتی با دوستام هستم خوشم نمیاد باهاشون هم کلام بشی.اون به کنار میگی میخوای یکی از بچه هارو ببینی نصف کلاس امروز منتظرت بودم.

ذهنم هنگ کرده بود.این چی داره میگه 

من هم با جدیت و بی تفاوتی نگاهی زیر چشمی کردم تا حرف زدنش را تمام کند.

صدایش را بالا برد و گفت 

_مزاحم که نیستم.کارت دارم.

ایستادم  .اوهم ایستاد رو به رویش قرار گرفتم من هم صدایم را بلند کردم و گفتم 

_میشنوم 

چشمانش گرد شد.فکر کنم صدایم باز هم زیادی بالا رفت.گفت 

_باشه.چرا داد نیزنی.

_بفرمائید 

_طولانی.اگر میشه یه جا بشینیم.

_خسته نمیشم 

_در باره ی اون شب.ناهار نخوردم.بریم رستوران روبه رو ی دانشگاه ؟

درباره رستوران تعریف زیاد شنیدم.اما هنوز اونجا نرفته بودم.چیزی نگفتم و راه افتادم.امیر هم با فاصله خیلی کمی از من قدم بر میداشت 

روی یک میز نشستیم منو برداشت.گارسون بعد از چند لحظه اومد سر میز سفارش غذای امیر دوتا بود که گفتم 

_برای من فقط یه قهوه 

گارسون به انیر نگاه کردو گفت.

_فقط دوتا قهوه 

از گارسون تشکر کرد و گارسون میز ترک کرد 

رو به امیر گفتم

_مزاحم ناهارتون نمیشدم 

_مراحمی 

_خب میشنوم 

انگشت هایش را در هم قفل کرد و روز میز گذاشت نفس عمیقی کشید و سرش را به بالا خم کرد.

گفتم 

_اگر میشه زود تر بگید.باید برم 

_گفتنش راحت نیست!

_شروع کنید راحت میشه!

_از کجا شروع کنم ؟

_از مقدمه چینی خوشم نمیاد 

_پوریا با شما نصبتی داره ؟

_اقا پوریا.اره.چطور؟

_باید بدونم 

_خب 

_میشه بدونم نصبتتون چیه؟

_نه 

گارسون قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت.واقعا رستوران عجیبی بود طبقه بالا رستوران,طبقه هم کف فست فود و طبقه پایین کافه بود 

امیر ادامه داد 

_چقدر حرف زدن باهاتون مشکله 

_چطور؟

_خیلی جدی و عصبانی جواب میدید 

_ایرادی داره؟

_نه.نه اتفاقا خیلی خوب هم هست.ولی میشه با من جدی رفتار نکنید حرفمو بزنم؟

_شما حرفتون بزنید.

_شما نمیخواید چیزی بپرسید ؟

_مثلا؟!

_اینکه اونشب جلوی خونه شما چیکار میکردم !

_جوابش؟

_خیلی وقت ها میام 

_واسه ی چی؟خونتون که نزدیک نیست.اگر اشتباه نکنم خوابگاه دارید.درسته؟

_اره 

_خب؟

لیوان قهوه در دست میگیره و کمی مینوشد.دوباره روی میز میزاره و به من نگاه میکنه و ادامه میده 

_خب که خب هر چیزی که نباید به شما بگم 

تعحب کرده بودم.حس میکردم شکل علامت سوال شده بودم

و گفت 

_اگر ایرادی نداشته باشه میخوام پدرتون ببینم 

عصبانی شده بودم و اخم کردم گفتم 

_برای…؟

_عصبانی نشید حالا.من که شیرازی نیستم.توی شهر خودم یه مدت کار پدرتون دوره دیدم.میخواستم اگر اجازه میدن توی شرکتشون مشغول بشم.هم دستم توی جیب خودم میره.هم …

حرفش را تمام نکرد و گفت 

_همین دیگه 

_خب حالا چرا این هارو به من میگید.

_میخواستم بدونم از نظر شما ایرادی نداره؟

_نه مشکلی نیست.شمارتون به پدر میدم 

_ممنون میشم اگر احازه بدید حضوری ببینمشون.

_باشه هرجور مایلید 

_چه ساعتی و کجا رو ازشون بپرسید بهم بگید.

_باشه حتما.من دیگه باید برم 

_ممنون وقتتون دادید 

_خواهش میکنم.

صندلی را عقب کشیدم و بلند شدم امیر هم بلند شد 

_گفتم بفرمائید.خداحافظ

_خداحافظ

از رستوران بیرون اومدم.دیگه کلاس نداشتم و رفتم خونه.شب منتظر پدر بودم مه بیاد و درباری امیر بهش بگم 


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۱

نظرات  (۳)

فصل های قبل توی کلمات کلیدی میتونید پیدا کنید 
نظرتون در مورد داستان چیه؟.کیا داستان میخونن؟نقد و نظر و …دارید میشنوم:)
پاسخ:
خسته شدم از تایپ کردن:/
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۹ استاد بزرگ
انصافا به نسبت نصفه های قبلی طولانی تر بود ...
روند داستان که کاملا منطقیه ولی یه جوریه که فکر کنم بشه ادامه شو حدس زد.
البته شاید هم یه غافلگیری داشته باشه نمیدونم.
در کل داستان جالبیه ...
خسته نباشین.
پاسخ:
یکم طولانی شد ولی نیمه دوم کوتاه شده 
:)
فکر نمیکنم بشه درست حدس زد
ممنون که داستان دنبال میکنید
سلامت باشید
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۹ پریسا سادات ..
خیلی عالی:)))))))))
پاسخ:
تشکر:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی