melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

نیمی از فصل شش ایینه

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ق.ظ

روز ها سخت و شب ها خیلی با گریه مرگ خاطرات بود .زندگی ام در سکوت میگذشت.یک هفته تمام از اتاق بیرون نیامدم.بعد از ان یک هفته لعنتی تمام خوابگاه ها را گشتم و بالاخره کار هایش را کردم.وسایلم را جمع کردم.از ان شب به بعد هیچ یک از اعضای خانواده را ندیدم.پوریا برگشته بود.پدر سراغم را میگرفت 

کل خانواده از من متنفر بودند 

و 

من 

روز هایم را 

به بهترین 

شکل 

کنار 

امیر میگذراندم.پا روی تمام باورهایم گذاشته بودم. روز هایم و لحظه های کنار امیر میگذشت.

با امیر برای هم رویایی ساخته بودیم.به همه چیز ریز به ریز و با دقت فکر میکردیم.رویایمان با هم بودن بود.

دور از هیاهوی ادم ها 

میخواستیم خودمان باشیم 

من و امیر 

یا به قول خودش "ما" من بودم و امیر و یک دنیا ارزو برای زندگی مان 

امیر چند بار بدون اطلاع من به سراغ خانواده ام رفته بود 

ولی هربار …

فراموشش کنیم.مشکلات بزرگتری از رفتار ها بود.

امیر چند روزی سراغم را نگرفت.دانشگاه نیامد.تلفنش خواموش بود.

تا بالاخره از دوستانش شدیدم که به شهر خودش برگشته بود.

بدون خداحافظی رفته بود.مثل پوریا.مثل من.مثل کودکی ام.مثل لحظه های با هم بودنمان

روز ها میگذشت و من بد تر بالاخره با اتفاقات اطراف به خانه برگشتم.دانشگاه نرفتم و انتقالی گرفتم شهر امیر.تمام شهر را گشتم و فهمیدم کل خانواده اش هم از انجا رفته بودند.

چقدر ساده و بی ریا تنها شدم با حرف های پدر اطرافیان شست و شوی مغذی شدم. رضایت به خواستگاری رسمی دادم تمام فانتزی هایم را داشت

واقعا هر چه را که میخواستم در او میدیدم.

بهانه ای برای مخالفت نیافتم

تا به خود امدم با سامیار ازدواج کرده بودم.

بدون هیچ علاقه ای 

تمام کار هارا با سرعت پیش برده بودند تا همه چیز را دوباره به هم نزده بودم.

من سامیار را برای فراموش کردن امیر میخواستم.

این مردم از من چه هیولایی ساخته بودند 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۲۴

نظرات  (۱۳)

بخش های قبل کلمات کلیدی میتونید پیدا کنید 
نظرتون باعث دلگرمی است:)
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۵ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
چرا اینجوری شد داستان؟؟؟
همه چی یهویی اتفاق افتاد؟؟؟
من هنگ کردم!!!
پاسخ:
چجوری؟
اره دیگه 
این جاهای داستان مهم نبود خیلی 
ولی اتفاقات این بخش توی ادامه داستان میاد 
آخی بیچاره...
چهقدر مردای داستانت پلشتن
پاسخ:
خخخخخخخخ 
اره خیلی:)
خخخخ
نکنه این سامیارم پلشته؟؟
پاسخ:
خخخخخخخخخخ 
به هر حال ازدواج با علاقه نبوده و سامیار خبر داشته 
خب پلشت دیگه 
ای بابا
این غصه ی تلخش پس طولانیه
پاسخ:
کم تر از یه فصل دیگه مونده 
میشه خودتون معرفی کنید 
ناشناس هایی که نمیشناسم خیر ندیدم 
خخخ
نگران نباش شناسم
اما نمی خوام خودمو نشون بدم بعدا بهت میگم:)
پاسخ:
باشه:) 
امیدوارم 
این بعدا خیلی زود انشاالله 
:)
فعلا خداحافظت
پاسخ:
خداحافظ :)
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۲۱ نویسنده چیز آموز
اشکم در اومد. بابا از این مطالب غمناک نزار تورو خدا... آه... این هم قطره های اشکم: ه ه ه ه ه ه 
پاسخ:
^_^ 

من باید ی چیزی بگم ک نمتونم جلو خودمو بگیرم=فر خوردم با این داستانت افرین ولی یکمی موضوع ش نقش اولو فاسد جلوه داده
پاسخ:
:) 
این چیز شدن یعنی خوب بوده یا بد؟
خخخخ 
اوممم اره شاید ولی داستان ادامه دارد:))
خوب
پاسخ:
^_^ مرسی
چقدر غممممگییین بود!   :(((
دلم گرفت:(
پاسخ:
ببخشید :(
:) 
فصل های قبل رو خوندید؟
گریه میکنم برات و وانیا رو بخون شبیه داستانای خودته
پاسخ:
چشم حتما 
برگشتم شروع میکنم خواندن:)
نه اولین باریه که اومدم به وبتون سر میزنم...
البته این میشه دومین بار:))
پاسخ:
بسیار هم عالی خوشحال میشم باز هم سر بزنید 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی