melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

ادامه فصل شش ایینه

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ

سامیار برای فراموش کردن گذشته ام کافی بود.من ’من بودم و سامیار امیر.هر بار که دستانم را میگرفت چشمانم را میبستم و دست های امیر را حس میکردم.دستانی که گرمی اش به اندازه پالتویی که بردوشم انداخته بود گرم بود.سامیار شاید دغدغه های ماهارا نداشت.اما در زندگی اش کم زجر نکشیده بود.مثل دوست بودیم.دوتا دوست معمولی.بعد از عقد تنها صمیمیتمان دستانش بود که چانه ام را با دو انگشت اشاره و شصتش میگرفت و سرم را تکان میداد لبخند میزد و مرا بانو میخواند. برعکس زوج های دیگر  به جای سینما و خرید در کتاب خانه های شهر وقت میگذراندیم.

چقدر علایقم با سامیار یکی بود.همین هم مرا میترساند.

گوشه ی شهر پارک ارامی پیدا میکردیم و قدم میزدیم. لبه ی جوب ها راه میرفتیم و با صدای بلد میخندیدیم.با پسر بچه های کوچه مادر بزرگش فوتبال بازی میکردیم.اخر هفته را هم کوله میبستیم و میرفتیم به دل کوه.

ان روز شروع کرد به حرف زدن و درد و دل کردن.از زندگی اش.از تمام خاطراتش.همه چیز را فهمیده بودم.اینکه چرا کم حرف است.اینکه چرا با اشک درون چشم میخندد.اینکه چرا موهایم را هم دوست دارد هم بدش می اید .

سامیار مدت ها قبل از دیدن من عاشق دختری,شده بود.بهترش میشود عاشق هم شده بودند.میگفت او را در یک مهمانی خانوادگی دیده بود.دختر سرایدار بوده.یک سال و نیم زمان میبرد که دخترک عشق سامیار را باور کنه.به قول خودش عشق در یک نگاه هم عالمی دارد.خانواده دختر که میفهمند مجبور به ازدواجش میکنند.عشق سامیار از ان شب عروسی به بعد هرگز یکدیگر را ملاقات نکردند

در تمام مدتی که داشت از اتفاقات بینشان میگفت انگار دارد خاطرات من را میگوید خاطرات من و امیر.هیچ حرف نزدم و تا حرفش تمام شود.روی تخته سنگی نشتیم و داشتم از بالای کوه به گوشه هایی از جهان نگاه میکردم که میتوانستم با امیر قدم بزنم.حرفی نزدم تا اینکه کنارم نشست.نگاهش را روی گونه ام حس میکردم.سرم را که برگردادم گونه اش خیس بود.از ان لبخند های اجباری ام زدم و با گوشه ی شالم گونه اش را پاک کردم.حس میکردم مادر پسری هستم که هم بازی هایش توپش را از او.گرفته اند من هم باید ارامش کنم.

من هم تمام ماجرا را گفتم.پوریا را گفتم که چقدر دوستش داشتم اینکه چطور رفت.بعد از دوسال با چه ماجرا هایی امد  .امیر را.عشق بینمان خاطرات و اتفاقات را گفتم.

پلک که زدم گونه من هم خیس شد







چالش پست قبل هم سر بزنید 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۳۱

نظرات  (۸)

بخش های قبل در کلمات کلیدی 
داستانم چطور داره پیش میره؟نظرتون چیه؟
فکر میکنید یک فصل اخر چی میشه؟
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۴۵ پریسا سادات ..
خیلی خوبه عزیز دل :)
فقط زیادی عشقولانه س خخخخخخخخخ
به نظرم فصل آخر سامیار و ملیکا از هم جدا میشن و مامان ملینا براش یه دبه میذاره کنار:)
پاسخ:
فدامدا 
رمان ژانر عاشقانه داره دیگه خخخخخخخخ 
خخخخ ممکنه اینم 
فقط نظر پریسا😂😂

+خب من اعتراف میکنم که رمان رو از اول کامل نخوندم...پس نظری نمیدم^_^
پاسخ:
خخخخ 

اشکال نداره عزیز شما هم وقت افتخار بدی بخونی خوشحالم میکنی
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۳ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
عالی بود.
این قسمت رو خیلی دوست داشتم.
موفق باشین.
پاسخ:
ممنون 
خوشحال خوشتون اومد:) 
خییلی قشنگ بود:)
پاسخ:
مرسی:)
خیلی ممنونم
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۳ نویسنده چیز آموز
سلام. حالا این شد قالب وبلاگ...حرف نداره...
پاسخ:
سلام 
مرسی ممنون که نظرتون گفتید ^_^
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۵ نویسنده چیز آموز
من از اول این داستان هارو نخوندم. چیزی هم درباره شون نمی دونم. خودت اینا رو می نویسی؟ همه شون دنباله هم هسن؟
پاسخ:
بله همه خودم مینویسم 
اره همه رمانی هست با اسم ایینه 
خوشحال میشم وقت بزارید بخونید
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۱۴ فاطمه سادات داوری
خیلی عالیه به کارت ادامه بده:))
پاسخ:
مرسی مممنونممممممممممم^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی