melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

فصل هفت ایینه

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۷ ب.ظ

چند روزی از ان روزهایی که کوه میرفتیم و حرف میزدیم میگذشت.چند ماهی از عقدمان گذشته بود.خانواده هامان اصرار زیادی به عروسی داشتند.فشار ها هم از طرف خانواده من زیاد بود هم از طرف خانواده سامیار.

هیچ کداممان راضی نبودیم.تا همین جا هم زیادی پیش رفته بودیم.

اما نمیشد کاری کرد.

روز ها با هر نیش کنایه ای پشت سر میرفت و ما به ازدواج اجباری بیش تر نزدیک میشدیم.

اوضاع مالی سامیار خیلی خوب بود.دنبال بهانه بودیم برای عقب انداختن عروسی.انقدر رفتارمان بی علاقه بود که برای عروسی نکردنمان با هم نقشه میریختیم.

تصمیم گرفتیم بری خرید لباس عروسی به فرانسه برویم تا کمی زمان بخریم.

خانواده من با تمام سخت گیری هایشان اجازه مرا به سفر دادند.این نه تنها برای خودم عجیب بود برای سامیار هم باور نکردنی بود.

بگذریم.

سفرمان برای فرانسه اوکی شد.ساقدوش هایمان هم همراهمان بردیم تا نه ما تنها باشیم هم برای لباس ان ها فکری کنیم.

داشتم یکی یکی لباس عروس هارو پرو میکردم.

داخل اتاق پرو گوشیم زنگ خورد و شماره امیر بود.

برای جواب دادن اونقدر حول شدم که گوشی از دستم افتاد.

با چه ذوقی منتظر صدای امیر انطرف گوشی بودم.که گریه های یک دختر وحشت زیادی بهم داد.
گریه های دختری که با زجه از مرگ برادرش میگفت و از نموندنم کنارش گلایه میکرد و منو قاتل میخوند.
گوشیو قطع کردم.
همون لحظه به همه ی دوستای دانشگاهمون زنگ زدم بالاخره یکی جواب داد.
انقدر واقعیت خودکشی امیر برایم زجر اور بود که حتی گریه هم نکردم.
میان پرو نشستم و سرم را میان تور سفید کفنم فرو کردم و انقدر داد کشیدم که همه باخبر شدند 
موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۷/۰۷/۰۸

نظرات  (۹)

۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۲ پریسا سادات ..
ععععععععععععععععععععععععععععع
:((
اوخی بی چاره:(
پاسخ:
:)))
۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۱ پریسا سادات ..
میخند؟؟
چرا بدبختش کردی؟؟
تقصیر توعه:(
پاسخ:
-_-
عزیزم داستانه 
همین 
همشششش تخیله 
منم نویسنده این داستام فقط 
من که کاری نکردم 
:(
۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۵ پرتو کیانی
ملیییینااااااا....
خواهش میکنم نکشش.....................................................................



آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

بیچارههههههههههههه...:((
پاسخ:
خخخخخخخخ 
خودش خودشو کشت نه من که خخخ 
خداشاهده اگه من از پای گوشی تکون خورده باشم.



خب دیگه 
هیعییی بسوزه پر عشق خخخخ 


خوش بابا فقط داستانه
۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۶ پرتو کیانی
بیا مهربونی کن و به اون بنده خدا هم یه جون تازه بده...
مثل بازیا...
پاسخ:
نه نمیتوتم 
گیم اور شده :)
اه بازم مرررگ😐🔫
پاسخ:
-_-
داستانم داستانای قدیم
پاسخ:
چراااا؟؟
خیلی بد شده؟
هیچ چیش قابل باور نیس همه چیزش معکوس واقعیته ! اخه مگه ممکنه یکی نخواد با یکی ازدواج کنه بعد بخواد بره باهاش فرانسه!!!!
پاسخ:
فصل های قبل داشتان مگه خوندید؟
نه فقط اینو خوندم
پاسخ:
خب پیشنهاد میکنم از داخل بخش کلمات کلیدی "ایینه"میتونید فصل های قبل بخونید:) 

۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۵ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
سلام.
نمیدونم روند داستان از دست من در رفته یا داستان یه جوری شده.
چرا اینطوری شد داستان؟؟
بدون هیچ علاقه ای یهو میرن فرانسه بعد یهو امیر خودکشی میکنه.
فکر میکنم دارین هول هولکی مینویسین نه؟؟؟؟

پاسخ:
-_-
خیلی سریع داره پیش میره؟
سعی میکنم درستش کنم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی