melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

ادامه فصل هفت ایینه(فصل اخر )کمی موقت

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

شاید بعد از ویراش دو بخش شود.

چشم هامو که باز کردم دیدم با تور سفید روی تخت بیمارستان دراز کشیدم.در اطرافم پر از سرم و …بود.روی صندلی کنار تخت دخترها نشسته بودند.مانیا دست چپم را را با دو دستم گرفته بود و نوازش میکرد.در همان موقع سامیار در اتاق را باز کرد.پنار تخت ایستاد و بلیط های برگشت را روی میز کنار تخت پرتاب کرد.

سامیار با خشم جدیت خطاب به من گفت 

+من اونقدرا هم دلم نمیخواد کنارت باشم.حتی بیش تر از تو از این ازدواج متنفرم.ولی مجبوری.میفهمی؟مجبور 

بدون هیچ جوابی سرم را برگرداندم و به گوشه دیگر اتاق خیره شدم.قطره اشکی از گوشه چشمم برای اینکه نشان دهد میفهمم کافی بود.دخترا از اتاق بیرون رفتند.

سامیار باز هم میخواست داد و بیداد کند.اینبار به چشمانش برای اولی بار زل زدم گفتم 

_فقط برو بیرون 

دوباره سرم را برگرداندم صدای بسته شدن در را کشیدم ملافه ی تخت را روی صورتم کشیدم و ارام گریه کردم.انقدر گریه کردم که متوجه گذشت زمان نشدم.خوابم برده بود. فردا چمدان هارا بستیم و برگشتیم.کار های عروسی بدون نظر من خیلی زود تر از برنامه پیش رفت.پنج روز بعدعروسی من بود.

هرگز فکر نمیکردم عروسی ام را مراسم ختم تصور کنم.

بیش از اندازه به خودکشی فکر میکردم.به ایمیلی که امیر قبل از رفتن برای گذاشته بود و در ان نوشته بود 

"تمام هستی من.این جهان من و تو را کنار هم نمی خواهد.اما من تو را بیش تر از تمام جهان میخواهم.اما صدایت را نگاه مهربانت را ان چشم های سیاه و موهای بلند را مجبور از دور داشته باشم تا نکند تار مویی از تو کم شود.من در جهانی دیگر منتظرت هستم.حتی اگر شده باشد تا اخر عمرت منتظرت خواهم ماند 


عاشق تو:امیرت"


همه میدانستند هر لحظه منتظر فرصت عملی کردنش  هستم

برای همین حتی لحظه ای تنها نبودم.روز عروسی ارایشم را چندین بار بعد از تمام شدن روی صورتم پخش میکرم.انقدر در عکس هایم بااخم بودم که هیچکدامشان به قول سامیار در شإن خانوادش نبودند.

تمام شب را توی اشپز خانه تالار نشسته بودم.

بوی مرغ میدادم.

مهمان ها ساعت ده نشده کم کم رفتند.خیلی ها نیامده بودند هنوز.

با غم و حسرت از اینکه چرا انروز به حرف های پوریا گوش نکرده بودم و فرار نکردم پشیمان بودم.ماشین گل ماری شده برای من تابوت بود.

صدای بوق ماشین ها الله اکبر 

لباسم کفنم 

سامیار هم عزرائیل 

انشب سامیار از من خواست اخرین کاری رو که میخوام بکنم.چون ممکنه دیگه هرگز نتونم زندگی کنم.پلک هایم که برهم خورد تنها یک قطره اشک کوچک از گوشه چمم ارایشم را بر هم زد.

حرفی نزدم.سامیار گفت که 

+تو دیگه مجبوری با من باشی.امیر دیگه نیست

 تمام این جملات را با حرص میگفت.

ادامه داد 

+از این به بعد میفهمی که دیگه با کی طرفی.

سامیار مست بود.از ان روز که چشم های قرمز پوریا را دیدم مستی را میتوانستم به راحتی تشخیص دهم.

بعد هم هر چه که توانست به من گفت 

من هم دست اخر 

لبخندی زدم و گفتم 

_عشقت خیلی وقته ماله پوریاست

به رو به رو خیره شدم.سامیار زبانش بند امده بود.اگر کسی فریادم را نمیشنید همینجا مرا خفه میکرد.

اخرین کاری که میخواستم انجام دهم این بود برای اخرین بار میخوام چند دقیقه ای توی اتاقم مجردی نفس بکشم.

قبول کرد 

میدونستم که فکر های شومی توی سرش داره 

ولی من نه.

توی ماشین پایین ساختمون منتظر موند تا چند دقیقه بعد برگردم. 

در اتاقم که باز مردم تمام خاطرات زنده شد 

قرار روز کافه 

اولین قدم هام کنار امیر وقتی که گوشیمو روی صندلی باغ ارم فراموش کردم.

رانندگی امیر وقتی حالم بد بود.

رفاقت پوریا و امیر.

روی تخت نشستم.

انگار با پاشنه ی پا چیزی رو به زیر تخت پرتاب کردم.

خم شدم و نگاه کردم 

شیشه عطری بود که از داشبور ماشین پوریا برداشتم.

یکم انطرف تر جواب ازمایشی بود که با امیر رفتیم و جوابش را گم کردم.

هر دو را برداشتم و رفتم توی بالکن استادم و جواب ازمایش باز کردم بالاخره فهمدیدم علت سر گیجه و بیهوش شدن هایم چه بود.من سرطان خون داشتم.

برایم مهم نبود.جواب را کنار گذاشتم و شیشه عطر پورا را باز کردم و بالاخره بعد از مدت ها عطرش را بو کردم.

دقیقا بوی عطر پالتوی امیر را میداد.


کفش هایم را بیرون اوردم و بالای نرده های بالکن استادم باز هم سرگیجه داشتم مثل همیشه 

نه 

اینبار سرگیجه نبود اینبار واقعا زمین دور سرم میچرخید.

خودم را در میان زمین و زمان حس میکردم 

برای اخرین لحظات به گذشته فکر کردم 

نه سالم که بود مادرم ترکم کرد و رفت.

هجده سال بیش تر سن نداشتم که وابسته پوریا شدم و اون هم رفت.

همون موقع ها در اوج تنهایی پدر هم تنهایم گذاشتم.

عشق امیر و خوردش هم که رفتند 

من تنها نبودم 

من سامیار را داشتم 

اما او دیگر مرا نداشت 

ضربه برخوردم به زمین انقدر زیاد بود که سرم شکاف بزرگی برداشت 

تمام لباس سفیدم قرمز شده بود.

اره :)قرمز به من خیلی میاد 

تنها چیزی که از این پرتاب شدید سالم مانده بود 

شیشه عطر پوریا در دستم بود 
















پایان.


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۶

نظرات  (۳)

۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۶ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
سلام.
داستان قشنگی بود. 
هر چند آخرش خیلی بد تموم شد ولی به روند داستان میومد. خیلی منطقی بود. یه جورایی میشد حدس زد که شخصیت اصلی میخواد خودکشی کنه ولی نه در این حد.
در کل داستان جالبی بود ولی حیف آخرش مثل فیلمهای ایرانی تموم نشد.
قلمتون پایدار.
به نظرم داستان نویسی رو ادامه بدین.
موفق باشین.
پاسخ:
سلام 
ممنون 
:)
~_~ 
ممنون 
خیلی مرسی مرسی مرسی که داستان دنبال کردید و وقت گذاشتید.امیدوارم لایق خواننده ها بوده باشه
مرسی شما هم موفق باشید:)
اوه رفیق عالی بود حرف نداشت👍
پاسخ:
مرسییییی 
:))
داستان بعدی قول میدم شوهر کنی خخخ
۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۴ پریسا سادات ..
چه چیزی بود
رفتم تو شوک:|

سامیار چه قدر تنفر آور بود..

من نمیدونم اینا چرا اجباری میرن ازدواج میکنن؟

راستی خوب سرطان خون داشت یکم صبر می کرد خود به خود میمرد دیگه..

عالی بود عزیزم:))))))
منتظر داستان های بعدیییییییییییییی..........
پاسخ:
اره خیلی 
خوشم نیومد ازش 


واقعا هم 

خخخخخ خب دیگه 

مرسیییییی 
انشاالله 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی