melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۷، ۰۰:۵۳ - جناب قدح
    سلام :)
  • ۲۹ شهریور ۹۷، ۲۰:۲۱ - فتل فتلیان
    تسلیت
پیوندهای روزانه

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایینه» ثبت شده است

نیمی از فصل شش ایینه

روز ها سخت و شب ها خیلی با گریه مرگ خاطرات بود .زندگی ام در سکوت میگذشت.یک هفته تمام از اتاق بیرون نیامدم.بعد از ان یک هفته لعنتی تمام خوابگاه ها را گشتم و بالاخره کار هایش را کردم.وسایلم را جمع کردم.از ان شب به بعد هیچ یک از اعضای خانواده را ندیدم.پوریا برگشته بود.پدر سراغم را میگرفت 

کل خانواده از من متنفر بودند 

و 

من 

روز هایم را 

به بهترین 

شکل 

کنار 

امیر میگذراندم.پا روی تمام باورهایم گذاشته بودم. روز هایم و لحظه های کنار امیر میگذشت.

با امیر برای هم رویایی ساخته بودیم.به همه چیز ریز به ریز و با دقت فکر میکردیم.رویایمان با هم بودن بود.

دور از هیاهوی ادم ها 

میخواستیم خودمان باشیم 

من و امیر 

یا به قول خودش "ما" من بودم و امیر و یک دنیا ارزو برای زندگی مان 

امیر چند بار بدون اطلاع من به سراغ خانواده ام رفته بود 

ولی هربار …

فراموشش کنیم.مشکلات بزرگتری از رفتار ها بود.

امیر چند روزی سراغم را نگرفت.دانشگاه نیامد.تلفنش خواموش بود.

تا بالاخره از دوستانش شدیدم که به شهر خودش برگشته بود.

بدون خداحافظی رفته بود.مثل پوریا.مثل من.مثل کودکی ام.مثل لحظه های با هم بودنمان

روز ها میگذشت و من بد تر بالاخره با اتفاقات اطراف به خانه برگشتم.دانشگاه نرفتم و انتقالی گرفتم شهر امیر.تمام شهر را گشتم و فهمیدم کل خانواده اش هم از انجا رفته بودند.

چقدر ساده و بی ریا تنها شدم با حرف های پدر اطرافیان شست و شوی مغذی شدم. رضایت به خواستگاری رسمی دادم تمام فانتزی هایم را داشت

واقعا هر چه را که میخواستم در او میدیدم.

بهانه ای برای مخالفت نیافتم

تا به خود امدم با سامیار ازدواج کرده بودم.

بدون هیچ علاقه ای 

تمام کار هارا با سرعت پیش برده بودند تا همه چیز را دوباره به هم نزده بودم.

من سامیار را برای فراموش کردن امیر میخواستم.

این مردم از من چه هیولایی ساخته بودند 

ادامه فصل پنج ایینه

به خانه میرسم.روی تخت دراز میکشم و سرم را میان بالشت فرو میکنم با تمام توانم داد میزنم 

فریاد هایم میان اشک چشمانم غرق میشوند.

نا ارامم.اشوب.غوغا.طوفان.

شب پدر با اخم من روبه رو میشود 

اخم دختری که دنیایش را به اتش کشیده 

اخم دختری که برای مردنش جان میدهد 

تمام واقعیت را فریاد میزنم

چقدر بی انصاف بود. 

حرف هایم تمام میشوند  

فریاد هایم پایین می ایند.

ناگهان سیلی پدر قدمی مرا به نفس های اخرم نزدیک تر میکند

تنها میگوید که من تورا این گونه بزرگ نکردم 

وارد اتاقم میشوم 

تمام حرسم را برسر درب اتاق خالی میکنم تاوان اعصبانت و خشمم را لرزش پنجره های خانه پس میدهند که به لرزه در می ایند

تمام وسایل روی میز را روی زمین پخش میکنم 

عطری که از داشبور ماشبن پوریا برداشتم گوشه ی اتاق می افتد 

چقدر درد دارد زندگی ام

پوریا برای من ازدواج کرده بود.

امیر عاشق دوساله ام بود.

چقدر دلم دلتنگی امیر را داشت.چقدر دلم برای خنده ی چشم پوریا تنگ شده بود.چقدر دلم برای قلبم میسخوت.

چقدر عوضی بودند.

پوریا را دوست نداشتم.هیچ دوستش نداشتم.به راحتی از چشمم افتاد.

اما امیر تنها دلیل نفس کشیدنم شده بود.تنها مردی که هنوز پیش چشمانم نامرد نشده بود. 

تنها راهی برای فرار کردن 

برای فرار از ازدواج اجباریم.

اجبار …

اجبار…

اجبار…

و مرگ …

نیم فصل پنج ایینه

تا طلوع افتاب در همان کوچه بودیم.تمام شب کنار هم تا صبح بیدار بودیم.هوا خیلی سرد بود.خیلی خیلی سرد.

نزدیک های صبح زانو هایم را بغل کردم و خوابیدم  چند دقیقه ای همانطور خواب بودم.

چشمانم که باز شد.

خبری از نور مهتاب نبود.

خبری از کوچه تاریک 

نگاه پوریا نبود 

اشک های من نبود 

کنار هم بودن نبود 

پوریای من نبود.

پوریای من…

لبخندی میزنم.چقدر این کلمه را دوست دارم.پوریای من …

آهی از افسوس و نا امیدی میکشم و بلند میشوم.دستم را بی دیوار تکه میدم لنگان لنگان به راه افتم.

انتهای کوچه امیر را میبینم.جلو می اید پالتویش را بیرون میاورد و روی دوشم می اندازه.

مرا تا خانه میرساند و میرود.ورودی ساختمان روی پله ها مینشینم و فوتبال پسر بچه ها را نگاه میکنم.

 اخر های بازیشان بود من هم مینشینم همان جا 

بوی عطر امیر روی پالتوش پر بود.

عطرش تلخ بود.

فردای ان روز رفتم خونه عمو و سراغ پوریا را گرفتم.جواب سر بالا شنیدم و از انجا بیرون زدم.از سر ناچاری مسیر را به دانشگاه کج کردم.توی محوطه دانشگاه روی چمن ها نشسته بودم.کلاس نداشتم و منتظر یک اتفاق بودم.

تمام روز انجا بودم.

فردا ان روز امتحان داشتم. پدر چند تا مهمان داشت.برای درس خواندن پیش مانیا رفتم هر کاری کردیم غیر از درس خواندن.

صبح با هم به دانشگاه رفتیم.برگه هارا با تقلب نوشتیم و از سر جلسه بلند شدیم. بعد از امتحان برای جشن تمام شدن ترم اول قرار گذاشته بودیم برویم خرید.سوار ماشین شدیم.امیر به شیشه ی ماشین زد .پیاده شدیم و سلام کردیم.امیر گفت میخواد باهام حرف بزنه.تنها.

گفتم 

+بفرمائید.

گفت

_پس میشه ماهم با شما بیایم توی مسیر 

میگم 

+ما هم؟؟

پوریا را میبینم که  با فاصله زیادی ایستاده

 امیر میگوید 

_من و پوریا 

مغزم تنها سوال طرح میکند.سوال های بدون جواب.قبول میکنم.پوریا جلو می اید و سلام میکند.سویچ را به پوریا میدهم تا او رانندگی کند و من و مانیا میخواهیم صندلی عقب بنشینیم که امیر از من میخواد اون عقب باشه تا برای حرف زدن راحت تر باشند.

کل شهر را زیر پا میگذاریم.تمام مدت ساکت میمانم و حرف نمیزنم.حرفی نمانده.

من مجبور به مرگ بودم …

مرگ زندگی کردن و محکوم به زنده ماندن …

ایینه (بخش اخر فصل چهار )

تو به خاطر خودت رفتی.بازتاب نور مهتاب از حلقه در دستش به چشمم میخورد.صدایم میلرزد بغض کردم.بغضی زخمی.با صدا زخمی و دل زخم خورده میگویم.

+به خاطر من حلقه دستته؟!

چشمان پوریا از ترسیدنش با من سخن میگوید.

دستانش را پایین می اورد ادامه میدهم 

+پوریا تنها یک بار بزار بفهمم اطرافم چه خبره.اون حلقه چیه؟

_ملیکا این جا وقت مناسبی نیست.همه چیزو میفهمی.همه چیزو میشنوی.ولی نه از من 

+پوریا اون حلقه حلقه کیه؟

_ازدواج کردم 

سرگیجه همیشگی.تعادلم را برهم میزند.دستم را روی شونه پوریا میگذارم تا بتوانم بایستم.

خشم.خشم.خشم 

تمام وجودم نفرت بود.

دو دستم را روی سینه پوریا میگزارم و به عقب حلش میدهم.

جهان اتش گرفته بود و من در میانش خاکستر میشدم.

به دیوار کوچه تکه دادم پاهایام وزن کمم را تحمل نمیکردند.روی زمین نشسته بودم.

پوریا به انطرف دیوار کوچه تکه داد.سرش را رو به اسمان کرد.زیر لب گفت 

_میخوامت ملیکا

+برو پوریا.ازت خواهش میکنم 

پوریا جلو می اید روبه رویم دو زانو مینشیند و میگوید 

_هنوز دوستم داری 

+ولی با نفرت 

_یعنی دوستم داری 

+پوریا برو.نمیخوامت 

_با هم بریم.هیچ کس نمیفهمه میریم یه جای دور از همه زندگی میکنیم 

+مثل قصه ها؟

_مثل قصه ها 

لبخند میزند و میگویم 

+ما که توی قصه نیستیم.همیشه اخر قصه خوب تموم میشه ولی واسه ما خوبی نداره که تموم بشه

 _ملیکا ملکم شو برات پادشاهی کنم


ادامه فصل چهار ایینه(بخش دوم)

از اون جا بیرون زدم.هوا حسابی سرد بود سرمای هوا دندان هایم را بر هم میزد این قدر سریع قدم بر میداشتم که وقتی سر کوچه بودم تازه پدر داشت سوار ماشین میشد.مسیرمو کج کردم و رفتم توی کوچه پس کوچه.میخواستم تنها باشم.خیلی تنها.نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده همه چیز سریع پیش رفت.خیلی زود بزرگ شدیم.گذر زمان بازی های بچگیمون تموم کرد.خنده هامون کل کل های تکراری و مسخره.کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم کاش هیچ وقت نمیرفت و دو سال جدایی بکشم.دست کم کاش هیچ وقت نمیامد دنیا چقدر بی رحم است.خیلی بیرحم.گوشیمو توی دستم فشار میدم.چند باری زنگ خورده بالاخره جواب میدم.

_الو بابا.بزار تنها باشم 

منتظر جواب نمیمونم و قطع میکنم.میدونی خوبی این شهر چیه ؟اینکه حتی شب های روشنی داره.اینکه تا ساعت سه و چهار ماشین ها خیان هارو شلوغ کرده.توی مسیر به چشم های خودم که در چشم های پوریا گم شده بود.به اینکه تا ارزویم یک قدم مانده بود.فکر میکنم.به اینکه چقدر راحت رفتم.قسم میخورم این پوریا را بخشیدم بعد از دو سال امد و عاشقم کرد و رفتم من انتقام نگرفتم.من …من فقژ از پوریا میترسم.از رویایی زندگی ام میترسم.

_ملیکا 

صدای پوریا بود 

_ملیکا وایسا 

_خواهش میکنم 

میدود و به من میرسد 

در کوچه باغ های شیراز.کوچه پس کوچه هایی با دیوار های گلی.با روشنایی کمی از فانوس قدیمی و خراب انتهای کوچه 

جای سیلی روی صورتش مشخص است.

من گریه نکردم.حتی یک قطره.فقط یک بغض معمولی گلویم را میفشارد.بی احساس وسط کوچه می ایستم و به سمت پوریا میچرخم.

سرم را بلند میکنم.بی احساسم.به پوریا.به خودم.به پدر.به دنیا.درست مثل بی احساسی مادرم به من.هر بار که اسمش را میگویم اشک در چشمانم جمع میشود اما اینبار من به بی احساسی خودم به خودم چشمانم تر میشود.

حرف میزن.ارام و شمرده 

_پوریا …دیر اومدی.خیلی دیر 

_تو از هیچی خبر نداری 

_میدونم.برای همین هم هنوز اینجام 

_میتونم برات توضیح بدم 

_نمیخوام بشنوم 

سرم را میچرخانم تا بروم و نباشم.پوریا مچ دستم را با یک دست میگیرد و دوباره به من نگاه من.بلند,واضح,شفاد داد میزنم 

_دستت هیچ وقت به من نخوره 

دستم را رها میکند جلوی مسیرم می ایستد به چشمانش زل میزنم دستانش را بالا میبرد.صدای مردانه اش بلند میشود.بلند تر از فریاد هایی که شنیدم.

_من به خاطر تو رفتم.به خاطر تو زندگیم نابود شد


ایینه(بخش اول فصل چهار)

دو سه روز گذشت و امیر همکار پدر شده بود.پوریا پیام های عجیب و بی معنی میفرستاد ولی بعد از اون روز دیگه همو ملاقات نکردیم تا موقعی که برای شب نشینی به خونشون دعوت شدیم.از رفتن نگران بودم دوست نداشتم اون شب حظور داشته باشم اما هر بهونه ای تنها باعث میشد اعصابم به هم بریزه من ماجرا رو به هیچ کس نگفته بودم.منظورم تنها پدر نیست.حتی اگر یکی از اعضای خانواده میفهمید پوریا تاوان اشتباهش رو میداد. جمعه شب دعوت بودیم.شنبه امتحان داشتم پس بهانه ی خوبی بود که من به مهمونی نرم.اما چه میشد کرد هزار تا دلیل و بهانه دیگر اورده شد که رفتم.اولین بار توی عمرم بود که تک تک مانتو هایم را بررسی کردم و بعد انتخاب کردم.تا جایی که تونستم درس خوندنم طولانی کردم که دیر تر بریم تنها به شام برسیم.این رفتار من حسابی پدر عصبانی کرده بود و هر دو با ناراحتی رفتیم. من استرس داشتم و نگران و دلواپس بودم حالم بد بود من اینجور مواقع یا باید یک عالمه غذا بخورم یا ساعت ها اروم بخوابم تا حالم بهتر بشه.اما بهتر شدن حالم غیر ممکن بود. وقتی رسیدم مثل همیشه با مهمان نوازی زن عمو روبه رو شدم.لبخندی که به سختی روی لبم داشتم تک تک عصب های بدنم را به کار انداخته بود تا اشکم سرازیر نشود روی مبل گوشه پذیرایی نشستم و مشغول دانلود کردن اهنگ شدم. نگاه های پوریا را به راحتی حس میکردم. موقع شام نگاهی به اطراف کردم پوریا نبود!نگرانی من بیش تر شد.اخرای شب بود.پیامی به پدر دادم و گفتیم "بریم"پیامم در حال ارسال بود که پوریا با یک دسته گل بزرگ اومد.همه اعضای خانواده به من نگاه کرده بودن که با دیدن پوریا ناخواسته بلند شده بودم و بهش نگاه میکردم.پوریا تا فاصله یک قدمی من قرار گرفت به چشمام نگاه میکرد و نفس هایش را منظم میکرد.نگران بود ولی نه به اندازه من.سرش را بلند کرد و محکم ایستاد و صدایش را بلند کرد و واضح گفت 

_با من 

صدایش پایین امد تا جایی که فقط خودمان دو تا میشنیدیم ادامه داد

_ازدواج میکنی؟…

قبلم سر جایش نبود ضربان قلبم را در گلویم حس میکردم.نفس هایم سنگین شده بود.چشمانم جایی را نمیدید.پاهایم سست شده بود.جان از تنم رفت.جهان را در ان لحظه دیدم حس میکردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. گوش هایم صدا ها را نمی شنیدند لب هایم توان کلام نداشتند. ناگهان سیلی پدر که به پوریا زده بود باعث شد خودم را جمع و جور کنم. کیفم را برداشتم و با عصبانیت در را بر هم کوبیدم و رفتم.

ایینه(ادامه فصل سه )

دانشگاه تموم شد سوار ماشین شدم نزذیک های خونه بودم که ماشین پنچر شد واقعا این دیگه بلای اسمونی بود با پا زدم به لاستیک ماشین و سوار ماشین شدم.گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به پدر 

_الو بابا

_سلام عزیزم

_ سلام 

_خوبی؟مگه کشتی هات غرق شدن بی حال حرف میزنی ؟

_نه کشتی هام غرق نشدن گاوم زاییده 

_خب به سلامتی.حالا چی زاییده؟

_باباااااااا.اذیت نکن 

_چی شده دخترم؟

_پنچر کردم 

_اشکال نداره.خیلی راحت پنچر گیریش میکنی .بلدی که؟

_اره بلدم 

_خیلی خب.اگر نشد ماشینو قفل کن با تاکسی برو خونه 

_باشه .اگر سوال داشتم زنگ میزنم گوشیتو جواب بده 

_باشه 

_خداحافظ 

_خداحافظ عزیزم 

گوشیو قطع کردم و پیاده شدم.شروع کردم به پنچر گیری کردن.وقتی تموم شد حسابی مغرور شده بودم.حس میکردم قله اورست فتح کردم.گرد و خاکی شده بودم.مانتومو تکوندم.دستام حسابی کثیف و سیاه شده بود 

بطری اب معدی کوچیکی از زیر صندلی ماشین پیدا کردم و رفتم کنار جاده دستمو شستم.سرمو خم کردم سمت راست امیر بود.

با خودم گفتم:چرا هر جا من میرم سر و کله این پیدا میشه اه 

توجهی نکردم و سپار ماشین شدم.

رسیدم خونه.حسابی خسته بودم.بوی تعمیر گاه ماشین میدادم.دوش گرفتم شام و اماده کردم و رفتم یکم دراز بکشم.نزدیک های ساعت یازده و نیم بود که صدای پدر که از توی حال میومد بیدارم کرد

صفحه گپشیمو روشن کردم.وقتی ساعت دیدم تعجب کردم.رفتم بیرون که پیش پدر باشم تا پامو بیرون گذاشتم همه چیز ترسناک شد.

امیر روی کاناپه رو به روی در اتاقم نشسته بود و پدر رو به رویش.جوری که پشت پدر کامل به اتاق من بود 

امیر مرا با ان سر و وضع دید و چشمانش از تعجب گرد شد.سریع سرش را پایین انداخت و حرفش را قطع کرد.

منم سریع به اتاق بر کشتم و لباسم و عوض کردم و بیرون رفتم.سلام کردم.پدر با لبخندی برگشت و سلام.خسته نباشی.

امیر بلند شد و ایستاد و سلام کرد.

گفتم 

_بفرمائید 

نشست 

رفتم سمت اشپز خونه که وسایل پذیرایی بیارم امیر گفت 

_بشینید.همه چیز هست 

برگشتم و نگاهی به میز کردم.حس کردم چیزی کم نیست 

امدم کنار پدر نشستم 

درسته که از وسط های بحث امیر و پدر رسیده بودم ولی واقعا بحث کاری بود.

اون شب امیر بعد از شام رفت.اشپز خونه رو مرتب کردم و رفتم سمت اتاقم.

پدر صدایم زد 

_ملیکا!؟

_بله 

_بیا چند لحظه 

_چیه؟

_بزرگ شدیاا 

_اره میبینی

این را با لحن شوخی گفتم.هر دو خندیدیم و پدر ادامه داد 

_امروز رفتم ترشی فروشی 

فکر کردم بحث کدیه ادامه داد 

_بشکه اندازه تو گیرم نیومد ترشی بندازمت 

_ععععع بابا اذیت نکن 

_شوخی کردم بابا جان.حالا منو نکش 

_باشه نمیکشم 

_خیلی پرروی 

_اره دیگه چه کنیم 

_پررو خانوم.برو بگیر بخواب.میخواد منو بکشه.هنوز با کمر بند سیاه و کبودم نکردم 

_بابااااااااااااااا 

_جان دلم بابا جان برو بخواب دخترم.اعصاب هم نداره 

_شب بخیر 

_شب بخیر 

رفتم توی اتاق و گوشیمو برداشتم اهنگ گوش کنم پوریا پیام داده بود."دیگه خانوم خودمی"

پیامو پاک کردم و خوابیدم 


نیمی از فصل سه ایینه

توی مسیر امیر و الهام هر دو در کلمات جملاتی بینشان رد و بدل میکردند که دوست نداشتم بشنوم.

اون شب تا صبح بیدار بودم و اهنگ گوش کردم.

فردا صبح خیلی زود اماده شدم و اومدم خونه خودمون.

روز جمعه پدر خونه بود و کل روز رو با اون گذروندم.خیلی سعی کردم ماجرای دیشب بهش بگم.ولی نشد که نشد.دو روز بعد توی خونه بودم و از دانشگاه رفتنم خبری نبود.دوشنبه برعکس روز های دیگر که از صبح کلاس هام شروع میشد تنها عصر کلاس برداشته بودم.داشتم ناهار درست میکردم تقریبا ساعت یازده بود.پیامی برام اومد.باز کردم خوندمش 

نوشته بود 

"سلام امیرم.چند روز دانشگاه نیومدید.امروز کلاس هامون با هم شروع میشه میام دنبالتون امیدوارم ایرادی نداشته باشه"

در جوابش نوشتم 

"شماره منو از کجا اوردید؟"

متعجب شدم که اینقدر زود جواب داد 

"از دوستتون گرفتم.چه ساعتی منتظرتون باشم؟"

"نیازی نیست امروز خودم میام "

"پس اگر ممکنه زود تر تشریف بیارید 

.توی سلف منتظرتونم"

دیگه چیزی ننوشتم.ناهار که اماده کردم مثل ساعت همیشه از خونه بیرون رفتم.ماشین توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم داشتم در ماشین قفل میکردم که همون موقع امیر با دو تا از دوستایی که توی باغ ارم باهاش بودن رو دیدم.جوری وانمود کردم که انگار متوجه حظورشون نشدم ولی خودمو سرگرم قفل ماشین کردم که امیر تا کلاس حرفشو بزنه چون غیر ممکن بود برم سلف.بچه ها از کنار من رد شدن و بر گشتم که سلام کنم تنها دوستش متوجه اینکارم شد و سریع سوال کرد و بچه ها مجبور به ایستادن شدن.دوستش پسر معدبی بود و اروم.ولی شیطنتن هایش از همه بیش تر.

امیر هم که نه با مزه پرانی و تمسخر بلکه انگار از سر اجبار سلام کرد.منم خیلی توجهی نکردم.دوست امیر گفت

_ تا کلاس با هم بریم.

جواب دادم 

_نه باید قبل از کلاس یکی از بچه هارو ببینم و چند تا سوال ازش بپرسم 

خداحافظی کردند و رفتند 

من هم خیلی ارام قدم میزدم تا فاصله بینمان بیش تر شود.یک دفعه یادم امد که جزوه ها توی ماشین جا موندن.سریع برگشتم سمت ماشین و جزوه هارو برداشتم.به موقع سر کلاس رسیدم و ردیف های وسط نشستم و داشتم گوشه ی برگ یکی از جزوه ها نت موسیقی میکشیدم که استاد وارد شد.موقع زدن حاضری تازه متوجه شدم امیر نیست.اهمیتی هم نمیدادم.استاد درس شروع کرد که امیر با عجله وارد شد.معذرت خواست و اجازه گرفت وارد کلاس بشه.فقط در این حد میدونستم که رشته امیر با دوستاش فرق داشت.

این کلاس به خاطر ساعت بدی که داشت حسابی خلوت بود و کم تر کسی میومد.

توی ردیفی که من نشسته بودم کسی نبود.امیر با فاصله چند صندلی از من توی همون ردیف نشست.

بعد از چند دقیقه جنگ با جیب های لباسش ازم پرسید 

_میشه یه خودکار بهم بدید 

_اره بفرمائید 

دستم و دراز کردم و بهش خودکار بدم که از دستم افتاد.خم شدم که برش دارم اما زود تر از من توی دست امیر جا گرفت بلند شدم و نشستم امیر تشکر و صاف نشست.

هنوز کلاس تموم نشده بود که امیر با عجله رفت.

کلاس تموم شد.از ساختمون که اومدم بیرون  امیر دقیقا روی نمیکتی که جلوی درب ساختمون بود نشسته بود.

وقتی منو دید از جا بلند شد و اومد سمت من.اما من توجهی نکردم.هم قدمم و شد و با عصبانیت گفت 

_گفتم زودتر بیا توی سلف منتظرم.نیومدی.وقتی با دوستام هستم خوشم نمیاد باهاشون هم کلام بشی.اون به کنار میگی میخوای یکی از بچه هارو ببینی نصف کلاس امروز منتظرت بودم.

ذهنم هنگ کرده بود.این چی داره میگه 

من هم با جدیت و بی تفاوتی نگاهی زیر چشمی کردم تا حرف زدنش را تمام کند.

صدایش را بالا برد و گفت 

_مزاحم که نیستم.کارت دارم.

ایستادم  .اوهم ایستاد رو به رویش قرار گرفتم من هم صدایم را بلند کردم و گفتم 

_میشنوم 

چشمانش گرد شد.فکر کنم صدایم باز هم زیادی بالا رفت.گفت 

_باشه.چرا داد نیزنی.

_بفرمائید 

_طولانی.اگر میشه یه جا بشینیم.

_خسته نمیشم 

_در باره ی اون شب.ناهار نخوردم.بریم رستوران روبه رو ی دانشگاه ؟

درباره رستوران تعریف زیاد شنیدم.اما هنوز اونجا نرفته بودم.چیزی نگفتم و راه افتادم.امیر هم با فاصله خیلی کمی از من قدم بر میداشت 

روی یک میز نشستیم منو برداشت.گارسون بعد از چند لحظه اومد سر میز سفارش غذای امیر دوتا بود که گفتم 

_برای من فقط یه قهوه 

گارسون به انیر نگاه کردو گفت.

_فقط دوتا قهوه 

از گارسون تشکر کرد و گارسون میز ترک کرد 

رو به امیر گفتم

_مزاحم ناهارتون نمیشدم 

_مراحمی 

_خب میشنوم 

انگشت هایش را در هم قفل کرد و روز میز گذاشت نفس عمیقی کشید و سرش را به بالا خم کرد.

گفتم 

_اگر میشه زود تر بگید.باید برم 

_گفتنش راحت نیست!

_شروع کنید راحت میشه!

_از کجا شروع کنم ؟

_از مقدمه چینی خوشم نمیاد 

_پوریا با شما نصبتی داره ؟

_اقا پوریا.اره.چطور؟

_باید بدونم 

_خب 

_میشه بدونم نصبتتون چیه؟

_نه 

گارسون قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت.واقعا رستوران عجیبی بود طبقه بالا رستوران,طبقه هم کف فست فود و طبقه پایین کافه بود 

امیر ادامه داد 

_چقدر حرف زدن باهاتون مشکله 

_چطور؟

_خیلی جدی و عصبانی جواب میدید 

_ایرادی داره؟

_نه.نه اتفاقا خیلی خوب هم هست.ولی میشه با من جدی رفتار نکنید حرفمو بزنم؟

_شما حرفتون بزنید.

_شما نمیخواید چیزی بپرسید ؟

_مثلا؟!

_اینکه اونشب جلوی خونه شما چیکار میکردم !

_جوابش؟

_خیلی وقت ها میام 

_واسه ی چی؟خونتون که نزدیک نیست.اگر اشتباه نکنم خوابگاه دارید.درسته؟

_اره 

_خب؟

لیوان قهوه در دست میگیره و کمی مینوشد.دوباره روی میز میزاره و به من نگاه میکنه و ادامه میده 

_خب که خب هر چیزی که نباید به شما بگم 

تعحب کرده بودم.حس میکردم شکل علامت سوال شده بودم

و گفت 

_اگر ایرادی نداشته باشه میخوام پدرتون ببینم 

عصبانی شده بودم و اخم کردم گفتم 

_برای…؟

_عصبانی نشید حالا.من که شیرازی نیستم.توی شهر خودم یه مدت کار پدرتون دوره دیدم.میخواستم اگر اجازه میدن توی شرکتشون مشغول بشم.هم دستم توی جیب خودم میره.هم …

حرفش را تمام نکرد و گفت 

_همین دیگه 

_خب حالا چرا این هارو به من میگید.

_میخواستم بدونم از نظر شما ایرادی نداره؟

_نه مشکلی نیست.شمارتون به پدر میدم 

_ممنون میشم اگر احازه بدید حضوری ببینمشون.

_باشه هرجور مایلید 

_چه ساعتی و کجا رو ازشون بپرسید بهم بگید.

_باشه حتما.من دیگه باید برم 

_ممنون وقتتون دادید 

_خواهش میکنم.

صندلی را عقب کشیدم و بلند شدم امیر هم بلند شد 

_گفتم بفرمائید.خداحافظ

_خداحافظ

از رستوران بیرون اومدم.دیگه کلاس نداشتم و رفتم خونه.شب منتظر پدر بودم مه بیاد و درباری امیر بهش بگم 


ایینه (ادامه فصل دو)رمز با داشتن صلاحیت میدم :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نیمی از فصل دوم ایینه

چند روزی بعد از قرار کافه دیگه از پیام های پوریا خبری نشد.همه چیز از شب مهمونی و حرف های مردونه پدر و پوریا شروع شد.این بی خبری ها و دلشوره ها دوماهی زمان برد.کم کم داشتم اون روز مثل دوسال گذشته به خاطراتم میسپردم که دوباره همه چیز دوبارخ شروع شد.ترم اول دانشگاه بودم و ذوق زده از اینکه جایی بودم که میخواستم جایی که برایش حسابی زحمت کشیده بودم و بالاخره نتیجه اش را هم گرفتم.هنوز شناختی از هم کلاسی ها نداشتم.اما از پر حرفی های سر کلاس امیر دانشجوی قد بلند و دختر کش دانشکده همه او را حاضر جواب میدیدند.اواسط ترم بود که به پیشنهاد بچه ها و استاد چند ساعتی رو بیرون از دانشگاه و بچه ها بگذرونیم که شناخت بیش تری از داشتیه باشیم برای پروژه اخر ترم و هم چند ساعتی از فضای کتاب بیرون بیاییم.هم فال بود هم تماشا.این که کجا همو ببینیم انتخاب دخترا بود.قرارمون  پنج شنبه که هیچ کلاسی نداشتیم باغ ارم بود.

اون روز اتفاقی لباس روز کافه رو پوشیده بودم داشتم موهامو میبافتم وقتی برگشتم خودمو توی ایینه تمام قد گوشه اتاق دیدم چشم های قهوه ای پوریا گرمای دست هایی که در سیاهی چشم هایم حسش میکردم  خاطرات را دوباره زنده شده بود.چشم هایم را میبندم نفسم را از دهانم بیرون میفرستم دوباره خودم را مینگرم این بار از چشم های قهوه ای و گرمای دست خبری نبود.لبخند دختری را میدیم که بغض چشم هایش  با یک دنیا اشک تنهایش گذاشته بود.سردی دست هایی را حس میکردم که نوازش مادرانه میخواستند.نفس عمیقی از تمام وجودم میکشم نفسی انگار هوای تمام دنیا برای من است. تازگی این روز ها را با تک تک سلول های بدنم میفهمم.در کوچه که قدم برمیداشتم صدای تپیدن قلبم را حس میکردم انگار این حال و هوای کهنه دست بردار من نیست اون روز زود تر از خانه بیرون زدم دلم هوای نفس کشیدن در کوچه پس کوچه های شهر را کرده بود.ساختمان های بلند و سر به فلک کشیده,دود و دم هوای این شهر برایم دوست داشتنی بود

هر لحظه سایه ی اشنای, قریبه ای پشت سرم سنگینی میکرد.

وقتی رسیدم و بچه هارا دیدم مثل دانشگاه سنگین و ارام رفتار کردم.سلام و احوال پرسی من بر طبق عادت جمعی نبود .امیر با همان لحن طعنه دارش رو به من گفت 

_استاد میشه به ادامه گردش علمی بپردازیم 

منم که همیشه جواب دارم خیلی ارام و شمرده در جوابش گفتم 

_خیر,سوال بعد ؟

بچه های لبخندی زدند و به مسیر ادامه دادیم نمیدانم چرا ان لحظه حس کردم بد جوابش را دادم اینکه من از این دسته از ادم ها خوشم نمیاید مقصیر او نیست.پسری مغرور و بی توجه, خودخواه و لجباز,خود راضی و اعتماد به نفس بالا.واقعا رفتارش ازار دهنده بود.

داشتیم با بچه ها قدم میزدیم که صدای زنگ گوشی من توجه همه را جلب کرد.به صفحه ی گوشی که نگاه کردم حس کردم حالت چهره ام مضطرب بودنم را فریاد میزند.ارام زیر لب نام مخاطب را خواندم 

_پوریا!……………

رو به بچه ها گفتم 

_ببخشید باید جواب بدم 

از بچه ها کمی فاصله گرفتم روی اولین نیمکت نشستم

تلفن را جواب دادم و گفتم 

_بله!؟

_سلام 

_سلام 

_میتونیم حرف بزنیم؟

قلبم ایستاد هر بار که به او فکر میکنم دنیا جاهنم بی الف باقی میماند لبانم را بر هم فشردم و گفتم 

_بگو میشنوم 

_میخوام ببینمت.همین حالا

_نمیشه

_چرا؟

_امروز کار دارم.وقتم پره 

_امشب 

_چی؟

_امشب که وقتت پر نیست.میام دنبالت 

_شب؟

_اره.اونم امشب.باید زود ببینمت 

سایه ی امیر و دو تا از دوست هاش از پشت بوته های گل دیدم ممکن بود حرف هایم را بشنوند تماس را خلاصه کردم و گفتم 

_بهت خبر میدم 

_منتظرتم 

_باشه خداحافظ

_خدانگهدار 

قطع کردم و از روی نیمکت بلند شدم به طرف بچه ها میرفتم که امیر هم قدمم شد.واقعا پسر قد بلندی بود من که با این قد تا نزدیکی شانه هایش بودم لاغر بود و خوش پوش روشنفکر بود و منطی بحث میکرد در ظاهر خوب به نظر میرسید اما امان از رفتارهایش

.انقدر ذهنم درگیر امشب بود که اهمیتی به اینکه با چه کسی قدم برمیدارم نبود بچه ها از ما فاصله زیادی داشتند.مزه پرانی های امیر گل کرده بود که گفت 

_استاد میشه چند لحظه وقتتون بگیر 

باز هم جواب تکراری من 

_خیر 

لحنش عوض شد.انگار دارد با رفیق چند ساله اش بحث میکند!

_عادت داری همیشه بعد از حرف زدن با گوشیت اونو جا بزاری ؟

 به دست سمت راستش  که بینمان بود و زاویه نود درجه گرفته بود و گوشیم در دستش بود نگاه کردم.سعی کردم صورتم را بی حالت نشان دهم  

گوشی را از دستش کشیدم و جمله قبلش را اصلاح کردم 

_عادت دارید

بعد هم یک تشکر از اجبار گفتم و سرعت قدم های را بیش تر کردم.دوستای امیر با او میامدند و من چند متری با انها.فاصله گرفته بودم 

ادامه مسیر را به قرار امشب فکر کردم.نباید مثل روز کافه پدر بی خبر باشد.اجازه میگیرم خبرش را به پوریا میدهم .دیگر زمانی برای زمان بندی باقی روز نداشتم به بچه ها رسیدم و وارد جو بینشان شدم, شاد و سرحال و پر انرژی. تمام روز را با بچه ها خندیدیم شاد بودم انقدر خوش گذشته بود که به ساعت هیچ توجهی نداشتم توی اسانسور به ساعت نگاه کردم تقریبا یک ربع به هشت بود از شب های بهمن ماه.هوا زود به تاریکی میرفت و ساعت کاری پدر کم تر بود. کلید را که درون قفل در کردم که صدای پوریا از پشت سرم قلبم را از سینه ام جدا کرد 

_ملیکا

سریع برگشتم و گفتم 

_ببخشید فردا حرف میزنیم 

نمیخواستم بدون اطلاع پدر حتی جواب سلامش را هم بدهم 

_باید حرف بزنیم همین حالا 

_فردا صبح میبینمت, حالا خستم 

تا فردا انقدر زمان داشتم که پدر از ماجرا با خبر شود 

در را باز کردم رفتم پشت در را با دوستم محکم گرفته بودم و گفتم 

_تا فردا 

منتظر جواب نماندم و میخواستم در را ببندم که دست های پوریا مانعم شد 

_خیلی وقتتو نمیگیرم 

_پس ده دقیقه دیگه پایین تو ماشین منتظرم باش 

_ده دقیقه زیاده,,دستش را حل داد و در کمی بیش تر باز شد,,میام تو حرف میزنیم

.عرق کرده بود و عجیب رفتار میکرد.قرمزی چشم هایش خبر های خوبی نمیداد.در حال خودش نبود.

واقعا از او میترسیدم.

در را حل داد  و داخل امد پشت سرش در را بستم 

به پذیرایی اشاره کردم و گفتم 

_بنشین تا من بیام 

به سمت اتاقم رفتم و در را پشت سرم قفل کردم و به در تکه دادم ترسیده بودم… نه…ترس واژه مناسبی نیست وحشت زده بودم به اولین مخاطبم زنگ زدم 

کل ماجرارو به الهام دوستم گفتم و گفت تا چند دقیقه دیگه میاد پیشت در اتاق را که باز کردم پوریا پشت در بود…