۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فصل دو ایینه» ثبت شده است

ایینه (ادامه فصل دو)رمز با داشتن صلاحیت میدم :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

    نیمی از فصل دوم ایینه

    چند روزی بعد از قرار کافه دیگه از پیام های پوریا خبری نشد.همه چیز از شب مهمونی و حرف های مردونه پدر و پوریا شروع شد.این بی خبری ها و دلشوره ها دوماهی زمان برد.کم کم داشتم اون روز مثل دوسال گذشته به خاطراتم میسپردم که دوباره همه چیز دوبارخ شروع شد.ترم اول دانشگاه بودم و ذوق زده از اینکه جایی بودم که میخواستم جایی که برایش حسابی زحمت کشیده بودم و بالاخره نتیجه اش را هم گرفتم.هنوز شناختی از هم کلاسی ها نداشتم.اما از پر حرفی های سر کلاس امیر دانشجوی قد بلند و دختر کش دانشکده همه او را حاضر جواب میدیدند.اواسط ترم بود که به پیشنهاد بچه ها و استاد چند ساعتی رو بیرون از دانشگاه و بچه ها بگذرونیم که شناخت بیش تری از داشتیه باشیم برای پروژه اخر ترم و هم چند ساعتی از فضای کتاب بیرون بیاییم.هم فال بود هم تماشا.این که کجا همو ببینیم انتخاب دخترا بود.قرارمون  پنج شنبه که هیچ کلاسی نداشتیم باغ ارم بود.

    اون روز اتفاقی لباس روز کافه رو پوشیده بودم داشتم موهامو میبافتم وقتی برگشتم خودمو توی ایینه تمام قد گوشه اتاق دیدم چشم های قهوه ای پوریا گرمای دست هایی که در سیاهی چشم هایم حسش میکردم  خاطرات را دوباره زنده شده بود.چشم هایم را میبندم نفسم را از دهانم بیرون میفرستم دوباره خودم را مینگرم این بار از چشم های قهوه ای و گرمای دست خبری نبود.لبخند دختری را میدیم که بغض چشم هایش  با یک دنیا اشک تنهایش گذاشته بود.سردی دست هایی را حس میکردم که نوازش مادرانه میخواستند.نفس عمیقی از تمام وجودم میکشم نفسی انگار هوای تمام دنیا برای من است. تازگی این روز ها را با تک تک سلول های بدنم میفهمم.در کوچه که قدم برمیداشتم صدای تپیدن قلبم را حس میکردم انگار این حال و هوای کهنه دست بردار من نیست اون روز زود تر از خانه بیرون زدم دلم هوای نفس کشیدن در کوچه پس کوچه های شهر را کرده بود.ساختمان های بلند و سر به فلک کشیده,دود و دم هوای این شهر برایم دوست داشتنی بود

    هر لحظه سایه ی اشنای, قریبه ای پشت سرم سنگینی میکرد.

    وقتی رسیدم و بچه هارا دیدم مثل دانشگاه سنگین و ارام رفتار کردم.سلام و احوال پرسی من بر طبق عادت جمعی نبود .امیر با همان لحن طعنه دارش رو به من گفت 

    _استاد میشه به ادامه گردش علمی بپردازیم 

    منم که همیشه جواب دارم خیلی ارام و شمرده در جوابش گفتم 

    _خیر,سوال بعد ؟

    بچه های لبخندی زدند و به مسیر ادامه دادیم نمیدانم چرا ان لحظه حس کردم بد جوابش را دادم اینکه من از این دسته از ادم ها خوشم نمیاید مقصیر او نیست.پسری مغرور و بی توجه, خودخواه و لجباز,خود راضی و اعتماد به نفس بالا.واقعا رفتارش ازار دهنده بود.

    داشتیم با بچه ها قدم میزدیم که صدای زنگ گوشی من توجه همه را جلب کرد.به صفحه ی گوشی که نگاه کردم حس کردم حالت چهره ام مضطرب بودنم را فریاد میزند.ارام زیر لب نام مخاطب را خواندم 

    _پوریا!……………

    رو به بچه ها گفتم 

    _ببخشید باید جواب بدم 

    از بچه ها کمی فاصله گرفتم روی اولین نیمکت نشستم

    تلفن را جواب دادم و گفتم 

    _بله!؟

    _سلام 

    _سلام 

    _میتونیم حرف بزنیم؟

    قلبم ایستاد هر بار که به او فکر میکنم دنیا جاهنم بی الف باقی میماند لبانم را بر هم فشردم و گفتم 

    _بگو میشنوم 

    _میخوام ببینمت.همین حالا

    _نمیشه

    _چرا؟

    _امروز کار دارم.وقتم پره 

    _امشب 

    _چی؟

    _امشب که وقتت پر نیست.میام دنبالت 

    _شب؟

    _اره.اونم امشب.باید زود ببینمت 

    سایه ی امیر و دو تا از دوست هاش از پشت بوته های گل دیدم ممکن بود حرف هایم را بشنوند تماس را خلاصه کردم و گفتم 

    _بهت خبر میدم 

    _منتظرتم 

    _باشه خداحافظ

    _خدانگهدار 

    قطع کردم و از روی نیمکت بلند شدم به طرف بچه ها میرفتم که امیر هم قدمم شد.واقعا پسر قد بلندی بود من که با این قد تا نزدیکی شانه هایش بودم لاغر بود و خوش پوش روشنفکر بود و منطی بحث میکرد در ظاهر خوب به نظر میرسید اما امان از رفتارهایش

    .انقدر ذهنم درگیر امشب بود که اهمیتی به اینکه با چه کسی قدم برمیدارم نبود بچه ها از ما فاصله زیادی داشتند.مزه پرانی های امیر گل کرده بود که گفت 

    _استاد میشه چند لحظه وقتتون بگیر 

    باز هم جواب تکراری من 

    _خیر 

    لحنش عوض شد.انگار دارد با رفیق چند ساله اش بحث میکند!

    _عادت داری همیشه بعد از حرف زدن با گوشیت اونو جا بزاری ؟

     به دست سمت راستش  که بینمان بود و زاویه نود درجه گرفته بود و گوشیم در دستش بود نگاه کردم.سعی کردم صورتم را بی حالت نشان دهم  

    گوشی را از دستش کشیدم و جمله قبلش را اصلاح کردم 

    _عادت دارید

    بعد هم یک تشکر از اجبار گفتم و سرعت قدم های را بیش تر کردم.دوستای امیر با او میامدند و من چند متری با انها.فاصله گرفته بودم 

    ادامه مسیر را به قرار امشب فکر کردم.نباید مثل روز کافه پدر بی خبر باشد.اجازه میگیرم خبرش را به پوریا میدهم .دیگر زمانی برای زمان بندی باقی روز نداشتم به بچه ها رسیدم و وارد جو بینشان شدم, شاد و سرحال و پر انرژی. تمام روز را با بچه ها خندیدیم شاد بودم انقدر خوش گذشته بود که به ساعت هیچ توجهی نداشتم توی اسانسور به ساعت نگاه کردم تقریبا یک ربع به هشت بود از شب های بهمن ماه.هوا زود به تاریکی میرفت و ساعت کاری پدر کم تر بود. کلید را که درون قفل در کردم که صدای پوریا از پشت سرم قلبم را از سینه ام جدا کرد 

    _ملیکا

    سریع برگشتم و گفتم 

    _ببخشید فردا حرف میزنیم 

    نمیخواستم بدون اطلاع پدر حتی جواب سلامش را هم بدهم 

    _باید حرف بزنیم همین حالا 

    _فردا صبح میبینمت, حالا خستم 

    تا فردا انقدر زمان داشتم که پدر از ماجرا با خبر شود 

    در را باز کردم رفتم پشت در را با دوستم محکم گرفته بودم و گفتم 

    _تا فردا 

    منتظر جواب نماندم و میخواستم در را ببندم که دست های پوریا مانعم شد 

    _خیلی وقتتو نمیگیرم 

    _پس ده دقیقه دیگه پایین تو ماشین منتظرم باش 

    _ده دقیقه زیاده,,دستش را حل داد و در کمی بیش تر باز شد,,میام تو حرف میزنیم

    .عرق کرده بود و عجیب رفتار میکرد.قرمزی چشم هایش خبر های خوبی نمیداد.در حال خودش نبود.

    واقعا از او میترسیدم.

    در را حل داد  و داخل امد پشت سرش در را بستم 

    به پذیرایی اشاره کردم و گفتم 

    _بنشین تا من بیام 

    به سمت اتاقم رفتم و در را پشت سرم قفل کردم و به در تکه دادم ترسیده بودم… نه…ترس واژه مناسبی نیست وحشت زده بودم به اولین مخاطبم زنگ زدم 

    کل ماجرارو به الهام دوستم گفتم و گفت تا چند دقیقه دیگه میاد پیشت در اتاق را که باز کردم پوریا پشت در بود…



  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷
    من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن
    پیوندهای روزانه