۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فصل سه ایینه» ثبت شده است

ایینه(ادامه فصل سه )

دانشگاه تموم شد سوار ماشین شدم نزذیک های خونه بودم که ماشین پنچر شد واقعا این دیگه بلای اسمونی بود با پا زدم به لاستیک ماشین و سوار ماشین شدم.گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به پدر 

_الو بابا

_سلام عزیزم

_ سلام 

_خوبی؟مگه کشتی هات غرق شدن بی حال حرف میزنی ؟

_نه کشتی هام غرق نشدن گاوم زاییده 

_خب به سلامتی.حالا چی زاییده؟

_باباااااااا.اذیت نکن 

_چی شده دخترم؟

_پنچر کردم 

_اشکال نداره.خیلی راحت پنچر گیریش میکنی .بلدی که؟

_اره بلدم 

_خیلی خب.اگر نشد ماشینو قفل کن با تاکسی برو خونه 

_باشه .اگر سوال داشتم زنگ میزنم گوشیتو جواب بده 

_باشه 

_خداحافظ 

_خداحافظ عزیزم 

گوشیو قطع کردم و پیاده شدم.شروع کردم به پنچر گیری کردن.وقتی تموم شد حسابی مغرور شده بودم.حس میکردم قله اورست فتح کردم.گرد و خاکی شده بودم.مانتومو تکوندم.دستام حسابی کثیف و سیاه شده بود 

بطری اب معدی کوچیکی از زیر صندلی ماشین پیدا کردم و رفتم کنار جاده دستمو شستم.سرمو خم کردم سمت راست امیر بود.

با خودم گفتم:چرا هر جا من میرم سر و کله این پیدا میشه اه 

توجهی نکردم و سپار ماشین شدم.

رسیدم خونه.حسابی خسته بودم.بوی تعمیر گاه ماشین میدادم.دوش گرفتم شام و اماده کردم و رفتم یکم دراز بکشم.نزدیک های ساعت یازده و نیم بود که صدای پدر که از توی حال میومد بیدارم کرد

صفحه گپشیمو روشن کردم.وقتی ساعت دیدم تعجب کردم.رفتم بیرون که پیش پدر باشم تا پامو بیرون گذاشتم همه چیز ترسناک شد.

امیر روی کاناپه رو به روی در اتاقم نشسته بود و پدر رو به رویش.جوری که پشت پدر کامل به اتاق من بود 

امیر مرا با ان سر و وضع دید و چشمانش از تعجب گرد شد.سریع سرش را پایین انداخت و حرفش را قطع کرد.

منم سریع به اتاق بر کشتم و لباسم و عوض کردم و بیرون رفتم.سلام کردم.پدر با لبخندی برگشت و سلام.خسته نباشی.

امیر بلند شد و ایستاد و سلام کرد.

گفتم 

_بفرمائید 

نشست 

رفتم سمت اشپز خونه که وسایل پذیرایی بیارم امیر گفت 

_بشینید.همه چیز هست 

برگشتم و نگاهی به میز کردم.حس کردم چیزی کم نیست 

امدم کنار پدر نشستم 

درسته که از وسط های بحث امیر و پدر رسیده بودم ولی واقعا بحث کاری بود.

اون شب امیر بعد از شام رفت.اشپز خونه رو مرتب کردم و رفتم سمت اتاقم.

پدر صدایم زد 

_ملیکا!؟

_بله 

_بیا چند لحظه 

_چیه؟

_بزرگ شدیاا 

_اره میبینی

این را با لحن شوخی گفتم.هر دو خندیدیم و پدر ادامه داد 

_امروز رفتم ترشی فروشی 

فکر کردم بحث کدیه ادامه داد 

_بشکه اندازه تو گیرم نیومد ترشی بندازمت 

_ععععع بابا اذیت نکن 

_شوخی کردم بابا جان.حالا منو نکش 

_باشه نمیکشم 

_خیلی پرروی 

_اره دیگه چه کنیم 

_پررو خانوم.برو بگیر بخواب.میخواد منو بکشه.هنوز با کمر بند سیاه و کبودم نکردم 

_بابااااااااااااااا 

_جان دلم بابا جان برو بخواب دخترم.اعصاب هم نداره 

_شب بخیر 

_شب بخیر 

رفتم توی اتاق و گوشیمو برداشتم اهنگ گوش کنم پوریا پیام داده بود."دیگه خانوم خودمی"

پیامو پاک کردم و خوابیدم 


  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

    نیمی از فصل سه ایینه

    توی مسیر امیر و الهام هر دو در کلمات جملاتی بینشان رد و بدل میکردند که دوست نداشتم بشنوم.

    اون شب تا صبح بیدار بودم و اهنگ گوش کردم.

    فردا صبح خیلی زود اماده شدم و اومدم خونه خودمون.

    روز جمعه پدر خونه بود و کل روز رو با اون گذروندم.خیلی سعی کردم ماجرای دیشب بهش بگم.ولی نشد که نشد.دو روز بعد توی خونه بودم و از دانشگاه رفتنم خبری نبود.دوشنبه برعکس روز های دیگر که از صبح کلاس هام شروع میشد تنها عصر کلاس برداشته بودم.داشتم ناهار درست میکردم تقریبا ساعت یازده بود.پیامی برام اومد.باز کردم خوندمش 

    نوشته بود 

    "سلام امیرم.چند روز دانشگاه نیومدید.امروز کلاس هامون با هم شروع میشه میام دنبالتون امیدوارم ایرادی نداشته باشه"

    در جوابش نوشتم 

    "شماره منو از کجا اوردید؟"

    متعجب شدم که اینقدر زود جواب داد 

    "از دوستتون گرفتم.چه ساعتی منتظرتون باشم؟"

    "نیازی نیست امروز خودم میام "

    "پس اگر ممکنه زود تر تشریف بیارید 

    .توی سلف منتظرتونم"

    دیگه چیزی ننوشتم.ناهار که اماده کردم مثل ساعت همیشه از خونه بیرون رفتم.ماشین توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم داشتم در ماشین قفل میکردم که همون موقع امیر با دو تا از دوستایی که توی باغ ارم باهاش بودن رو دیدم.جوری وانمود کردم که انگار متوجه حظورشون نشدم ولی خودمو سرگرم قفل ماشین کردم که امیر تا کلاس حرفشو بزنه چون غیر ممکن بود برم سلف.بچه ها از کنار من رد شدن و بر گشتم که سلام کنم تنها دوستش متوجه اینکارم شد و سریع سوال کرد و بچه ها مجبور به ایستادن شدن.دوستش پسر معدبی بود و اروم.ولی شیطنتن هایش از همه بیش تر.

    امیر هم که نه با مزه پرانی و تمسخر بلکه انگار از سر اجبار سلام کرد.منم خیلی توجهی نکردم.دوست امیر گفت

    _ تا کلاس با هم بریم.

    جواب دادم 

    _نه باید قبل از کلاس یکی از بچه هارو ببینم و چند تا سوال ازش بپرسم 

    خداحافظی کردند و رفتند 

    من هم خیلی ارام قدم میزدم تا فاصله بینمان بیش تر شود.یک دفعه یادم امد که جزوه ها توی ماشین جا موندن.سریع برگشتم سمت ماشین و جزوه هارو برداشتم.به موقع سر کلاس رسیدم و ردیف های وسط نشستم و داشتم گوشه ی برگ یکی از جزوه ها نت موسیقی میکشیدم که استاد وارد شد.موقع زدن حاضری تازه متوجه شدم امیر نیست.اهمیتی هم نمیدادم.استاد درس شروع کرد که امیر با عجله وارد شد.معذرت خواست و اجازه گرفت وارد کلاس بشه.فقط در این حد میدونستم که رشته امیر با دوستاش فرق داشت.

    این کلاس به خاطر ساعت بدی که داشت حسابی خلوت بود و کم تر کسی میومد.

    توی ردیفی که من نشسته بودم کسی نبود.امیر با فاصله چند صندلی از من توی همون ردیف نشست.

    بعد از چند دقیقه جنگ با جیب های لباسش ازم پرسید 

    _میشه یه خودکار بهم بدید 

    _اره بفرمائید 

    دستم و دراز کردم و بهش خودکار بدم که از دستم افتاد.خم شدم که برش دارم اما زود تر از من توی دست امیر جا گرفت بلند شدم و نشستم امیر تشکر و صاف نشست.

    هنوز کلاس تموم نشده بود که امیر با عجله رفت.

    کلاس تموم شد.از ساختمون که اومدم بیرون  امیر دقیقا روی نمیکتی که جلوی درب ساختمون بود نشسته بود.

    وقتی منو دید از جا بلند شد و اومد سمت من.اما من توجهی نکردم.هم قدمم و شد و با عصبانیت گفت 

    _گفتم زودتر بیا توی سلف منتظرم.نیومدی.وقتی با دوستام هستم خوشم نمیاد باهاشون هم کلام بشی.اون به کنار میگی میخوای یکی از بچه هارو ببینی نصف کلاس امروز منتظرت بودم.

    ذهنم هنگ کرده بود.این چی داره میگه 

    من هم با جدیت و بی تفاوتی نگاهی زیر چشمی کردم تا حرف زدنش را تمام کند.

    صدایش را بالا برد و گفت 

    _مزاحم که نیستم.کارت دارم.

    ایستادم  .اوهم ایستاد رو به رویش قرار گرفتم من هم صدایم را بلند کردم و گفتم 

    _میشنوم 

    چشمانش گرد شد.فکر کنم صدایم باز هم زیادی بالا رفت.گفت 

    _باشه.چرا داد نیزنی.

    _بفرمائید 

    _طولانی.اگر میشه یه جا بشینیم.

    _خسته نمیشم 

    _در باره ی اون شب.ناهار نخوردم.بریم رستوران روبه رو ی دانشگاه ؟

    درباره رستوران تعریف زیاد شنیدم.اما هنوز اونجا نرفته بودم.چیزی نگفتم و راه افتادم.امیر هم با فاصله خیلی کمی از من قدم بر میداشت 

    روی یک میز نشستیم منو برداشت.گارسون بعد از چند لحظه اومد سر میز سفارش غذای امیر دوتا بود که گفتم 

    _برای من فقط یه قهوه 

    گارسون به انیر نگاه کردو گفت.

    _فقط دوتا قهوه 

    از گارسون تشکر کرد و گارسون میز ترک کرد 

    رو به امیر گفتم

    _مزاحم ناهارتون نمیشدم 

    _مراحمی 

    _خب میشنوم 

    انگشت هایش را در هم قفل کرد و روز میز گذاشت نفس عمیقی کشید و سرش را به بالا خم کرد.

    گفتم 

    _اگر میشه زود تر بگید.باید برم 

    _گفتنش راحت نیست!

    _شروع کنید راحت میشه!

    _از کجا شروع کنم ؟

    _از مقدمه چینی خوشم نمیاد 

    _پوریا با شما نصبتی داره ؟

    _اقا پوریا.اره.چطور؟

    _باید بدونم 

    _خب 

    _میشه بدونم نصبتتون چیه؟

    _نه 

    گارسون قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت.واقعا رستوران عجیبی بود طبقه بالا رستوران,طبقه هم کف فست فود و طبقه پایین کافه بود 

    امیر ادامه داد 

    _چقدر حرف زدن باهاتون مشکله 

    _چطور؟

    _خیلی جدی و عصبانی جواب میدید 

    _ایرادی داره؟

    _نه.نه اتفاقا خیلی خوب هم هست.ولی میشه با من جدی رفتار نکنید حرفمو بزنم؟

    _شما حرفتون بزنید.

    _شما نمیخواید چیزی بپرسید ؟

    _مثلا؟!

    _اینکه اونشب جلوی خونه شما چیکار میکردم !

    _جوابش؟

    _خیلی وقت ها میام 

    _واسه ی چی؟خونتون که نزدیک نیست.اگر اشتباه نکنم خوابگاه دارید.درسته؟

    _اره 

    _خب؟

    لیوان قهوه در دست میگیره و کمی مینوشد.دوباره روی میز میزاره و به من نگاه میکنه و ادامه میده 

    _خب که خب هر چیزی که نباید به شما بگم 

    تعحب کرده بودم.حس میکردم شکل علامت سوال شده بودم

    و گفت 

    _اگر ایرادی نداشته باشه میخوام پدرتون ببینم 

    عصبانی شده بودم و اخم کردم گفتم 

    _برای…؟

    _عصبانی نشید حالا.من که شیرازی نیستم.توی شهر خودم یه مدت کار پدرتون دوره دیدم.میخواستم اگر اجازه میدن توی شرکتشون مشغول بشم.هم دستم توی جیب خودم میره.هم …

    حرفش را تمام نکرد و گفت 

    _همین دیگه 

    _خب حالا چرا این هارو به من میگید.

    _میخواستم بدونم از نظر شما ایرادی نداره؟

    _نه مشکلی نیست.شمارتون به پدر میدم 

    _ممنون میشم اگر احازه بدید حضوری ببینمشون.

    _باشه هرجور مایلید 

    _چه ساعتی و کجا رو ازشون بپرسید بهم بگید.

    _باشه حتما.من دیگه باید برم 

    _ممنون وقتتون دادید 

    _خواهش میکنم.

    صندلی را عقب کشیدم و بلند شدم امیر هم بلند شد 

    _گفتم بفرمائید.خداحافظ

    _خداحافظ

    از رستوران بیرون اومدم.دیگه کلاس نداشتم و رفتم خونه.شب منتظر پدر بودم مه بیاد و درباری امیر بهش بگم 


  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷
    من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن
    پیوندهای روزانه