melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۵۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

صندلی داغ خودم

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

خودم خودمو به صندلی داغ دعوت کردم 

هر سوالی دارید بپرسید 



موافقین ۲۶ مخالفین ۱ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۸
ملینا ...

زندگی دو نفره

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۵ ب.ظ

یک زندگی دونفره تنها 

فقط با تو 

تمام دنیایم میشود

 تنها دلیل این نفس هایم 

این ضربان قلب

فقط تویی 

برای کنار تو بودن دنیارا رد کردم 

حالا دنیای من 

تویی 

:)


  

یه روز خوب دو نفره 

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۲۵
ملینا ...

از من بگید

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۸ ب.ظ

یک سال توی بیان هستم 

همه پست هایی که توی وبلاگ 

درباره خودم و

روزمرگی هام بود 

منو چطور میبینید 

از دید خودتون 

جنبه انتقاد دارم:)

حدس هم بزنید قبوله


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۸
ملینا ...

ایینه(نیمی از فصل اول )

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ق.ظ

باد سردی میوزد نگاهی به اطراف می اندازم.از روبه رو پسری با موهای لخت فندقی رنگ یه سمتم میاید  نگاهش را دنبال میکنم و به موهای بلند مشکی بی حالتم میرسم هر چه نزدیک تر میشود سرعتش را کم تر میکند یک قدم کوتاه به جلو برمیدارم سرم را پایین می اندازم چشمانم را میبندم و نفسم را از دهانم بیرون میفرستم چشمانم که باز میکنم کفش هایش را دقیقا رو به روی کفش هایم قرار گرفته است میبینم خیلی دلم برای ان چشمان قهوه ای تنگ شده.برای نگاهی که هیچ وقت مرا ندید. و حالا بعد از دو سال تنهایی.مرا برای حرف زدن دعوت کرده.با صدای ملایمش که سعی دارد ارام به نظر برسد سلام میکند.یک قدم عقب میروم سرم را بلند میکنم  و سلام میکنم.

_خوبی؟

_مرسی

_هیچ وقت نفهمیدم این مرسی هات یعنی خوبی یا نه 

از او دلخورم ناراحت و کمی عصبانی.منتظر میمانم ادامه دهد اما من سکوت بی معنای بینمان را میشکنم و ادامه میدهم 

_هیچ وقت حالمو اونقدر مهم نبود که جوابم فرقی داشته باشه 

به میز کنار کافه اشاره میکند 

_مطمئنی؟فقط نگاهی به دوسال پیش که رو اون میز نشسته بودیم کن اون موقع تو,حرفهات.نگاهت که از من گرفته بودی و به گوشه ای خیره شدی افکارت از هر چیزی برایم مهم تر بود.

سنگینی نفس هایم را در سینه ام حس میکنم لبخندی میزند و میگوید 

_ملی؟

اصلا دوست ندارم بحث کنیم با مزاح اخم کوچکی میکنم میگویم 

_مگه من کارت ملی هستم اینطوری صدام میکنی؟

_باشه باشه قبول 

این را با لحن خودم میگوید

بالاخره موفق میشوم به ان چشمانش نگاه کنم.لحظه ای نگاهمان درهم گره میخورد.به سرعت نگاهم را میگیرم.

_بشینیم؟-به تاریک ترین گوشه کافه اشاره میکند به همان میز و صندلی دو نفره که بار ها به تنهایی انجا مینشستم اصلا دلم نمیخواهد خاطرات کابوس امشبم شود 

_نه.هر جایی غیر از اون میز و صندلی ها 

لبخندی میزند تا کمی از این اشوبی که در چهره ام فریاد میزند کم کند 

به سمت میزی حرکت میکند من هم با فاصله کمی به دنبالش راه میافتم 

رو به روی هم دو سر میز مینشینیم 

تغییر دکور کافه از سه ماه پیش شروع شد و تازه به اتمام رسیده 

نگاهی به اطراف می اندازم تا تغییرات را با جزیا ببینم 

ارتفاع سقف از دو سال و سه ماه کوتاه تر شده کاغذ دیواری ها از سفید باغ بهشت به اب رنگی تغییر کرده که بیش تر دوستش دارم تابلو های روی دیوار بیش تر از هر چیزی به فضا ارامش میدهد تاریکی کافه که تنها با یک شمعی روی هر میز روشن شده دلنشین تر است موزیک بی کلامی که با صدای پایین در حال پخش است وصف ناشدنیه  

گارسون با منو به سراغمان میاید 

+بفرمائید منو

_نیازی نیست دو تا بستی 

+حتما:)

گارسون سر میز میرود 

پوریانگاهی میکند میگوید 

_ما هم این جا کلم پیچ 

سرم را پایین میاندازم و ارام میخندم لبخند اورا حس میکنم 

لحنش جدی میشود و ادامه میدهد 

_نمیخوای حرف بزنی ؟

_چی بگم؟

_هر چی فکر میکنی که باعث میشه دیگه نگاهتو ازم نگیری 

_نمیدونم 

_چیو؟

_این که میتونم …-مکث میکنم _چرا گفتی بیاییم اینجا؟

_اینکه حرف بزنی.حرف هایی که روز های دوشنبه میایی تنها اینجا.حرف هایی که اون روز لعنتی نزاشتم بزنی حرف هایی که-نفسش را از دهانش بیرون میدهد _حالا اینجام که بشنوم 

_که چی بشه ؟دوباره ترکم کنی و بری ؟خیلی راحت!بعد هم اخر جملتو با ببخشید تموم کنی و منم ببخشم؟

_هیچ وقت بهت نگفتم ولی صدات حتی در اوج عصبانیت مهربون 

امروز خودم را برای هر حرفی اماده کرده بودم جز این کلمات و جملات 

گارسون جوان کافه با موهای قهوه ای روشن فر که پیشانی اش را پوشانده با سینی گرد مشکی به سمت میزمان می اید  یکی از بستی ها را جلوی من و دیگری را جلوی پوریا قرار میدهد گارسون رو به من لبخندی میزند و از من میپرسد 

+دکور کافه چطوره؟

چهره ی پوریا متعجب به سمت من میچرخد 

گارسون بیش از یک سال اینجا مشغول به کار شده است اکثر ساعت هایی که به اینجا سر میزنم خیلی خلوت برای همین تنها همین گارسون کافه رو اداره میکنه و بیش از بقیه کارکنان منو میشناسه کم حرف ولی همیشه حرف های خوبی برای شنیدن داره لبخند میزنم و جواب میدم_اره خیلی بهتر شده فقط کاش گل ها رز های 

پوریا حرف هایم را قطع میکند ارام زیر لب میگوید 

_رز سفید 

گارسون که متوجه فضای سنگین بین ما میشود با لبخندی از ما فاصله میگرد 

سر گیجه خیلی بدی دارم ارنج هایم را روی میز میگذارم و دستانم را روی سرم کمی فشار میدهم.

_حالت خوبه؟

_اره چیزیم نیست 

صندلیم را عقب میکشم میخواهم وارد محوطه باز شوم تا هوایی تازه حالم را بهتر کند 

بلند میشوم لبانم را بم هم میفشارم و میگویم_حالا برمیگردم 

_کمک میخوای؟

_نه مرسی 

به سمت در چند قدمی بر میدارم چشمانم مات میبیند

دستم را به دیوار تکه میدهم تا تعادلم را حفظ کنم دستی از پشت پهلو هایم را میگرد و دیگر چیزی نمیبینم فقط صدای پوریا که نامم را با نگرانی صدا میزند





نظر لطفا:)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۳
ملینا ...

مهراد هیدن

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ق.ظ

مهراد هیدن البوم جدید داده بیرون 

با اسم 

تونل 

خیلی میدوستمش 


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۹:۴۱
ملینا ...

بعد از دو سال شهامت دارم:)

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

مدت هاست که داستان مینویسم 

تقریبا حدود دو یا سه سال میشه که چند داستان کامل تموم کردم 

اما هیچکدوم توقع منو براورده نکردن 

تازگیو دارم روی داستانی کار میکنم که دیوانه وار دوستش دارم.سیاه شدن کاغذم با این کلمات و جملات شجاعتی رو به من داد که برای اولین بار دوستام از نوشتنم با خبر بشن  در خودم شهامتشو دیدم که داستانمو بخونن و نظر بدن.نظرات خوب و دلگرم کننده ای بهم دادن 

تا فصل سه داستانمو نوشتم.

اما تنها بخشی از فصل اول مورد نظر دوستانم بوده 

شاید نیمی از فصل اول نزدیکی های صبح همین روز ها انتشار داده بشه 

این که چرا اون موقع چون کم تر کسی بیداره :)

خیلی دلم میخواد نظراتتون بشنوم 

داستانم قطعا ایراد های بسیاری داره ولی نظراتتون بیش تر در مورد این باشه که نوشتن به دردم میخوره یا نه.اگر اره بریم سراغ برطرف کردن مشکلات داستان اگر هم نه به این باور میرسم که نوشتن هنر هر دستی نیست من ازش محرومم:)

به هر حال این پست گذاشتم تا کمی از داستانم و نوشتم که شاید(شاید)جرعت انتشارشو پیدا کردم بدونید 

همین 

فکر کنم زیاد شد خوشحال میشم وقت بگذارید 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۷
ملینا ...

منم این بیمارو دارم :'( خخخخخخخ

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۵ ب.ظ

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۵
ملینا ...

چهره شما؟!:/

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ

جواب بدیداااا 


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۸
ملینا ...

#حرف

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۷ ق.ظ

🥀 🥀 🥀 


👈زمان زیادی گذشت ....

#_فهمیدم همیشه اونى که میخواى نمیشه...!

#_فهمیدم هرکسى که باهاته الزاماً  "دوستت"  نیست!

#_فهمیدم کسى که تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزى میشه صمیمى ترین دوستت و بلعکس... !

#_فهمیدم که بى تفاوتى بزرگ ترین انتقامه...

#_تنفر یه نوع عشقه ... 

#_دلخورى و ناراحتى از میزان اهمیته...! 

#_غرور بزرگ ترین دشمنه... 

#_خدا بهترین دوسته ... 

#_خانواده بزرگ ترین شانسه ...

#_سلامتى بالاترین ثروته...

#_اسایش بهترین نعمته ... 

#_فهمیدم" رفتن" همیشه از روى نفرت نیست ... 

#_هرکى زبونش نرمه دلش گرم نیست...

#_هرکى اخلاقش تنده،جنسش سخت نیست!

#_هرکى میخنده، بدون درد و غم نیست!

#_ظاهر دلیلى بر باطن نیست...

#_فهمیدم کسى موظف به اروم کردنت نیست...

#_فهمیدم بحث کردن با خیلیا اشتباهه محضه...

#_فهمیدم خیلى موقع ها خواسته هات ، حتى باگریه و التماس، انجام شدنى نیست ... 

#_فهمیدم گاهى اوقات توو اوج شلوغى تنهاترینى!

#_گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق میشه... 

#_گاهی اوقات صمیمی ترین کست میشه غریبه ترین ادم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۷
ملینا ...

درگیر ذهنی

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۷ ق.ظ

چقدر در مقابل احساسات دیگران بی انصافیم 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۷
ملینا ...