melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۶۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

عید قربان مبارک:)

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اقا گوسپند ها رو نکشیم گوناه دالن 

#گیاه خواری 

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۰
ملینا ...

ایینه(بخش اول فصل چهار)

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ب.ظ

دو سه روز گذشت و امیر همکار پدر شده بود.پوریا پیام های عجیب و بی معنی میفرستاد ولی بعد از اون روز دیگه همو ملاقات نکردیم تا موقعی که برای شب نشینی به خونشون دعوت شدیم.از رفتن نگران بودم دوست نداشتم اون شب حظور داشته باشم اما هر بهونه ای تنها باعث میشد اعصابم به هم بریزه من ماجرا رو به هیچ کس نگفته بودم.منظورم تنها پدر نیست.حتی اگر یکی از اعضای خانواده میفهمید پوریا تاوان اشتباهش رو میداد. جمعه شب دعوت بودیم.شنبه امتحان داشتم پس بهانه ی خوبی بود که من به مهمونی نرم.اما چه میشد کرد هزار تا دلیل و بهانه دیگر اورده شد که رفتم.اولین بار توی عمرم بود که تک تک مانتو هایم را بررسی کردم و بعد انتخاب کردم.تا جایی که تونستم درس خوندنم طولانی کردم که دیر تر بریم تنها به شام برسیم.این رفتار من حسابی پدر عصبانی کرده بود و هر دو با ناراحتی رفتیم. من استرس داشتم و نگران و دلواپس بودم حالم بد بود من اینجور مواقع یا باید یک عالمه غذا بخورم یا ساعت ها اروم بخوابم تا حالم بهتر بشه.اما بهتر شدن حالم غیر ممکن بود. وقتی رسیدم مثل همیشه با مهمان نوازی زن عمو روبه رو شدم.لبخندی که به سختی روی لبم داشتم تک تک عصب های بدنم را به کار انداخته بود تا اشکم سرازیر نشود روی مبل گوشه پذیرایی نشستم و مشغول دانلود کردن اهنگ شدم. نگاه های پوریا را به راحتی حس میکردم. موقع شام نگاهی به اطراف کردم پوریا نبود!نگرانی من بیش تر شد.اخرای شب بود.پیامی به پدر دادم و گفتیم "بریم"پیامم در حال ارسال بود که پوریا با یک دسته گل بزرگ اومد.همه اعضای خانواده به من نگاه کرده بودن که با دیدن پوریا ناخواسته بلند شده بودم و بهش نگاه میکردم.پوریا تا فاصله یک قدمی من قرار گرفت به چشمام نگاه میکرد و نفس هایش را منظم میکرد.نگران بود ولی نه به اندازه من.سرش را بلند کرد و محکم ایستاد و صدایش را بلند کرد و واضح گفت 

_با من 

صدایش پایین امد تا جایی که فقط خودمان دو تا میشنیدیم ادامه داد

_ازدواج میکنی؟…

قبلم سر جایش نبود ضربان قلبم را در گلویم حس میکردم.نفس هایم سنگین شده بود.چشمانم جایی را نمیدید.پاهایم سست شده بود.جان از تنم رفت.جهان را در ان لحظه دیدم حس میکردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. گوش هایم صدا ها را نمی شنیدند لب هایم توان کلام نداشتند. ناگهان سیلی پدر که به پوریا زده بود باعث شد خودم را جمع و جور کنم. کیفم را برداشتم و با عصبانیت در را بر هم کوبیدم و رفتم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۵
ملینا ...

اتل متل کودکی

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۰۶ ب.ظ

چشم چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پشم؟

نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دو تا گوش 

دو دست باز یه اغوش 

بیا بگیر غلبمو

یا دم تو را فراموش

 چوب چوب یه گردن

جایی نری تو بی من 

دق میکنم میمیر

اگه دور بشی از من

 دست دست دو تا پا

 یاد تو مونده اینجا

 یادت میاد که گفتی:

بی تو نمیرم هیچ جا ؟

من ؟من؟یه عاشق

 همون مجنون سابق

 اتل متل جدایی

 عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون

 یه دل داره پر از خون

عشقم رفت هندستون 

خونم شده قبرستونیه

 عشق دیگه بردار 

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزار بچگی

 تا اخر زندگی

اچین و واچین تموم شد 

عمر منم حروم شد

 اتل متل ستاره 

گلم دوسم نداره

 نه یه نامه نه یکزنگ 

دلم شده تنگ تنگ

اتل متل اسمون 

منبدو تو مهربون

 تو مثل گل من از گل

من زشت زشت تو خوشگل

اتل متل یه خورشید 

 کی از دلت منو چید؟

این همه دوری از من 

کی این روزارو میدید

 اتل متل خدافظ

خوندم تو فال حافظ

نگات شده سرده سرد

 جدایی پر پرم کرد


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۶
ملینا ...

بار دیگر

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۲ ب.ظ

کاش میشد همچو آواز خوش یک دوره گرد 

زندگی را بار دیگر دوره کرد

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۲
ملینا ...

چقدر واقعیته

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ

یکی پول نداره شامپو بخره بزنه به سرش

یکی دیگه هفت قلم شامپو میزنه به سگش

یکی نون نداره واسه شام شبش

یکی مست بودن شده کار هر شبش

یکی تنها راه چاره اش شده فروش کلیه اش

یکی هم شبا پز میده با مدل ماشینش


ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﺪﺍﺳﺖ 

ﯾﮑﯽ ﺗﻮ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ رِباست

ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭ ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﺳﺖ 

ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮔﻨﺎﺳﺖ 

ﯾﮑﯽ ﻣﻮﯼ ﺳﯿﺦ ﻭ ﻏﯿﺮﺕ 

ﯾﮑﯽ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ صیغست 

ﯾﮑﯽ ﺭﯾﺸﺸﻮ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ ﺯﺩﻩ 

ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺭﯾﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﯿﻎ ﺯﺩﻩ 


آرﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺳﺮ ﺩﺭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ....

http://cafeh.blog.ir

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۰
ملینا ...

شخصیت کارتونی ماه تولد

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ق.ظ

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۸
ملینا ...

اخرین پست تا بعد ها

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۹ ب.ظ

اخرین پست هم بزارم :'(

دیگه چه خبلااااااا 


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۹
ملینا ...

قرار عاشقانه

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ب.ظ

این کپی وبلاگ فاطمه جان است:)


سلام بیانی های عزیز بیایین همگی برای بیماران سرطانی دعا کنیم مخصوصا برای دوست عزیزم لاله جان.. دعا کنید و هر چه زودتر داروهاش پیدا بشه و این پست موقته و نظردهی بسته س چون من مطمنم لاله عزیزم زودی زودی حالش عالی میشه پس اگه حرفی داشتید در پست بگو سیب بفرستید لاله عزیز هم میخونه و اگه امکانش هست ی قرار داریم امشب ساعت 22 همگی قرار عاشقانه داریم با خدای خودمون. زیارت عاشورا میخونیم ب نیت سلامتی همه بیماران سرطانی.. لاله قشنگم دوستت دارم رفیق دیدگاهی . صبور و امیدوار باش بهترینم دوستت دارم دوستت دارم

کپی با ذکر صلوات ازاد است .

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۲
ملینا ...

گذشته های سخت(پس های قدیمی )

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

سخته از لحظه های شیرین زندگیت فقط یک عکس بمونه که از قهوه توی دستت تلخ تره

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
ملینا ...

چند روزی نیستم

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۴ ب.ظ

از فردا یه چند روزی نیستم شاید دوروز شاید هم بیست روز وبیش تر 

سعی میکنم زود بیام :)

چند تا هم پست انتشار در اینده گذاشتم :)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴
ملینا ...