melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فصل یک ایینه» ثبت شده است

(ایینه)ادامه فصل یک

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۴ ب.ظ

چشمانم را کمی باز کردم روی تخت محوطه کافه دراز کشیده  بودم پوریا گوشه تخت نشسته بود و به صورتم اب میزم با چهره ی نگارنش گفت 

_خوبی؟

_اره 

_میبینم.میتونی راه بری ببرمت درمانگاه جایی؟

_نیازی نیست فقط یه لحظه چشمم سیاهی رفت 

_پس حتما باید ببرمت 

_میشه بحث نکنیم دوباره حالم بد میشه ها -تهدیدش کردم که بیخیال دکتر بشه 

بلند شد و کنار تخت ایستاد با دو تا دستش میخواست بلندم کنه که سرش داد زدم و گفتم 

_دستت به من نمیخوره 

میدونست اجازه نمیدم منو اینطوری ببره ولی فکر نکنم توقع اینو داشت که اینقدر صدامو بالا ببرم 

سریع ایستاد و خودشو جمع و جور کرد 

پایین تخت روی زانو نشست و زل زد بهم 

با لحنی اروم گفت 

_بگو من باید چیکار کنم 

بلند شدم و نشستم شالمو مرتب کردم

 گفتم

_میشه برام یه اژانس بگیری _خودم میرسونمت.اینطوری خیالم راحت میشه حالت خوب شده 

حوصله بحث نداشتم قبول کردم بلند شد دقیقا رو به روم ایستاد و دستشو دراز کرد کمک کنه ولی من خودم بلند شدم دیگه نیازی به اون نداشتم هیچ نیازی هر چقدر هم کوچک 

سویچ داد به من که برم سوار ماشین بشم تا اون صورت حساب پرداخت کنه 

در ماشین که باز کردم و نشستم.در ورودی کاملا شیشه بود داخل کافه مشخص نبود ولی میشد تشخیص داد که هنوز کار پوریا تموم نشده.یه حسی بهم میگفت توی داشبورد باید نگاه کنم  امسش هر چی میخواست باشه,کنکاوی,مهم بودن کار هاش,حس شیشم, به هر حال داشبورد یه نگاه کردم 

شیشه عطر خیلی توجه منو جلب کرد بیرون اوردمش تا بوش کنم که پوریا اومد سریع عطر گذاشتم توی کیفم در داشبورد بستم 

توی مسیر هر دو سکوت کرده بودیم من به بیرون نگاه میکردم این شهر و خیابون هاش چقدر تغییر کرده بود توی فکر و رویا بودم که پوریا گفت 

_حالت چطوره؟

_خوبم سکوت سنگینی برای چند دقیقه بینمان شروع شد که پوریا گفت 

_نمیخوای چیزی بگی

دلم نمیخواست حرف بزنم نه من نه پوریا حرف های امروز اشفته ام کرده بود زمان زیادی برای مرتب کردن افکارم نیاز داشتم اما طاقت نیاوردم و گفتم 

_ _میشه تو حرف بزنی؟

_این چند وقت موهات حسابی بلند شده 

با شیطنت میگویم

_چند وقت!؟

_دوسال.دوسال.دوسال.بگم غلط کردم راضی میشی 

_اومممم باید فکر کنم 

_وروجک دردونه 

با یک لبخند که کنترلش غیر ممکن است بحث راتمام

 میکنم پایین ساختمان از ماشین پیاده میشود خداحافظی میکنم و به راه میافتم 

صدا های اطراف را نمیشنوم امروز چه رویایی بود 

در فکر و خیال بودم که صدای پدر از خواب بیدارم کرده هنوز لباس هایم را عوض نکرده بودم که روی کاناپه خوابم برده بود

مگر من چند ساعت به خواب رفته بودم!؟

همیشه پدر از رفت و امد هایم خبر داشت جایی نبود بروم و بی خبر بماند 

قرار امروز را هم گفته بودم ولی همه چیز را نه فقط گفته بودم با یکی از دوست های قدیمیم قرار دارم 

همه ی دوستانم را میشناخت اینقدر مبهم برایش گفته بودم که پرسید _کدوم دوستت ؟

_ گفتم _میشناسیش ولی بزار نگم 

کاش گفته بودم میدونستم تصمیم رفتن یا نرفتنم با خودمه ولی میدونستم حرف زدن باهاش ارومم میکنه حالا از این که بغلم کرده و میپرسه چرا اینطوری خوابیدی و نگران نگام میکنه نفسم بالا نمیاد توی سینم حبس شده دوست ندارم اینطوری باشم دوست دارم همه چیو بگم توی بغلش گریه کنم و با دستاش موهامو صاف کنه چرا اینقدر ناراحتم امروز که اتفاق بدی پیش نیومد دلتنگیم هم برطرف شد اره شد ولی واسه پوریا حالا دلتنگ دوسالی هستم که بدون هم گذشت بدون نگاهش بدون صداش 

دیگر نمیتوانم محکم باشم هق هق گریه هایم تمام خانه را تمام شهر را تمام این جهان بی انصاف را پر میکند به خودم می ایم خودم را از اغوش گرمش جدا میکنم با پشت دستم مثل دختر بچه ها اشک هایم را پاک میکنم پدر بلند میشود نفسش را از دهانش بیرون میفرستد به سمت اشپز خانه میرود وقتی بر میگردد قرمزی چشمانش اتش به جانم میکشد لیوان اب را به در دستم میگزارد و از خانه بیرون میرود.نه سال است که از بغض هایم و اشک هایم به درد نیامده این رفتار ها مرا میکند دختر ده ساله ای که دلتنگ کسی است و پدری که دلتنگ تر برای دلتنگی دخترش میاندازد 

روی مبل دراز میکشم دستم را صاف بلند میکنم لیوان پر از اب روی صورتم خالی میشود گرمای اشک هایم به سرعت جای خنکی اب روی صورتم را میگیرد

تا شب که پدر بر میگردد کمی به خودم میرسم تا گودی زیر چشمم کمتر توجه جلب کند 

سر میز شام هر دو ساکتیم بدون هیچ حرفی میل به غذا ندارم به بشقاب پدر نگاهی زیر چشمی میکنم او هم مثل من چیزی نخورده 

بلند میشوم و بشقاب هارا جمع میکنم ساعت نه و نیم است با وجود ان که تمام روز را خواب بودم  خسته هستم و خوابم می اید ظرف ها را رها میکنم و شب بخیر میگویم و توی اتاقم دراز کشیده بودم که پدر وارد میشود و بی مقدمه از من شماره پوریا را میگرد و به سمت در میرود میپرسم چیکارش داری 

_میخوام بینمش.تو ذهنتو درگیر نکن حالا هم استراحت کن 

این را گفت و رفت 



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۴
ملینا ...

ایینه(نیمی از فصل اول )

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ق.ظ

باد سردی میوزد نگاهی به اطراف می اندازم.از روبه رو پسری با موهای لخت فندقی رنگ یه سمتم میاید  نگاهش را دنبال میکنم و به موهای بلند مشکی بی حالتم میرسم هر چه نزدیک تر میشود سرعتش را کم تر میکند یک قدم کوتاه به جلو برمیدارم سرم را پایین می اندازم چشمانم را میبندم و نفسم را از دهانم بیرون میفرستم چشمانم که باز میکنم کفش هایش را دقیقا رو به روی کفش هایم قرار گرفته است میبینم خیلی دلم برای ان چشمان قهوه ای تنگ شده.برای نگاهی که هیچ وقت مرا ندید. و حالا بعد از دو سال تنهایی.مرا برای حرف زدن دعوت کرده.با صدای ملایمش که سعی دارد ارام به نظر برسد سلام میکند.یک قدم عقب میروم سرم را بلند میکنم  و سلام میکنم.

_خوبی؟

_مرسی

_هیچ وقت نفهمیدم این مرسی هات یعنی خوبی یا نه 

از او دلخورم ناراحت و کمی عصبانی.منتظر میمانم ادامه دهد اما من سکوت بی معنای بینمان را میشکنم و ادامه میدهم 

_هیچ وقت حالمو اونقدر مهم نبود که جوابم فرقی داشته باشه 

به میز کنار کافه اشاره میکند 

_مطمئنی؟فقط نگاهی به دوسال پیش که رو اون میز نشسته بودیم کن اون موقع تو,حرفهات.نگاهت که از من گرفته بودی و به گوشه ای خیره شدی افکارت از هر چیزی برایم مهم تر بود.

سنگینی نفس هایم را در سینه ام حس میکنم لبخندی میزند و میگوید 

_ملی؟

اصلا دوست ندارم بحث کنیم با مزاح اخم کوچکی میکنم میگویم 

_مگه من کارت ملی هستم اینطوری صدام میکنی؟

_باشه باشه قبول 

این را با لحن خودم میگوید

بالاخره موفق میشوم به ان چشمانش نگاه کنم.لحظه ای نگاهمان درهم گره میخورد.به سرعت نگاهم را میگیرم.

_بشینیم؟-به تاریک ترین گوشه کافه اشاره میکند به همان میز و صندلی دو نفره که بار ها به تنهایی انجا مینشستم اصلا دلم نمیخواهد خاطرات کابوس امشبم شود 

_نه.هر جایی غیر از اون میز و صندلی ها 

لبخندی میزند تا کمی از این اشوبی که در چهره ام فریاد میزند کم کند 

به سمت میزی حرکت میکند من هم با فاصله کمی به دنبالش راه میافتم 

رو به روی هم دو سر میز مینشینیم 

تغییر دکور کافه از سه ماه پیش شروع شد و تازه به اتمام رسیده 

نگاهی به اطراف می اندازم تا تغییرات را با جزیا ببینم 

ارتفاع سقف از دو سال و سه ماه کوتاه تر شده کاغذ دیواری ها از سفید باغ بهشت به اب رنگی تغییر کرده که بیش تر دوستش دارم تابلو های روی دیوار بیش تر از هر چیزی به فضا ارامش میدهد تاریکی کافه که تنها با یک شمعی روی هر میز روشن شده دلنشین تر است موزیک بی کلامی که با صدای پایین در حال پخش است وصف ناشدنیه  

گارسون با منو به سراغمان میاید 

+بفرمائید منو

_نیازی نیست دو تا بستی 

+حتما:)

گارسون سر میز میرود 

پوریانگاهی میکند میگوید 

_ما هم این جا کلم پیچ 

سرم را پایین میاندازم و ارام میخندم لبخند اورا حس میکنم 

لحنش جدی میشود و ادامه میدهد 

_نمیخوای حرف بزنی ؟

_چی بگم؟

_هر چی فکر میکنی که باعث میشه دیگه نگاهتو ازم نگیری 

_نمیدونم 

_چیو؟

_این که میتونم …-مکث میکنم _چرا گفتی بیاییم اینجا؟

_اینکه حرف بزنی.حرف هایی که روز های دوشنبه میایی تنها اینجا.حرف هایی که اون روز لعنتی نزاشتم بزنی حرف هایی که-نفسش را از دهانش بیرون میدهد _حالا اینجام که بشنوم 

_که چی بشه ؟دوباره ترکم کنی و بری ؟خیلی راحت!بعد هم اخر جملتو با ببخشید تموم کنی و منم ببخشم؟

_هیچ وقت بهت نگفتم ولی صدات حتی در اوج عصبانیت مهربون 

امروز خودم را برای هر حرفی اماده کرده بودم جز این کلمات و جملات 

گارسون جوان کافه با موهای قهوه ای روشن فر که پیشانی اش را پوشانده با سینی گرد مشکی به سمت میزمان می اید  یکی از بستی ها را جلوی من و دیگری را جلوی پوریا قرار میدهد گارسون رو به من لبخندی میزند و از من میپرسد 

+دکور کافه چطوره؟

چهره ی پوریا متعجب به سمت من میچرخد 

گارسون بیش از یک سال اینجا مشغول به کار شده است اکثر ساعت هایی که به اینجا سر میزنم خیلی خلوت برای همین تنها همین گارسون کافه رو اداره میکنه و بیش از بقیه کارکنان منو میشناسه کم حرف ولی همیشه حرف های خوبی برای شنیدن داره لبخند میزنم و جواب میدم_اره خیلی بهتر شده فقط کاش گل ها رز های 

پوریا حرف هایم را قطع میکند ارام زیر لب میگوید 

_رز سفید 

گارسون که متوجه فضای سنگین بین ما میشود با لبخندی از ما فاصله میگرد 

سر گیجه خیلی بدی دارم ارنج هایم را روی میز میگذارم و دستانم را روی سرم کمی فشار میدهم.

_حالت خوبه؟

_اره چیزیم نیست 

صندلیم را عقب میکشم میخواهم وارد محوطه باز شوم تا هوایی تازه حالم را بهتر کند 

بلند میشوم لبانم را بم هم میفشارم و میگویم_حالا برمیگردم 

_کمک میخوای؟

_نه مرسی 

به سمت در چند قدمی بر میدارم چشمانم مات میبیند

دستم را به دیوار تکه میدهم تا تعادلم را حفظ کنم دستی از پشت پهلو هایم را میگرد و دیگر چیزی نمیبینم فقط صدای پوریا که نامم را با نگرانی صدا میزند





نظر لطفا:)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۳
ملینا ...