melina

مینویسم همین…:)

melina

مینویسم همین…:)

melina

من محالم تو به ممکن شدنم فکر مکن

پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فصل چهار ایینه» ثبت شده است

ایینه (بخش اخر فصل چهار )

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۹ ب.ظ

تو به خاطر خودت رفتی.بازتاب نور مهتاب از حلقه در دستش به چشمم میخورد.صدایم میلرزد بغض کردم.بغضی زخمی.با صدا زخمی و دل زخم خورده میگویم.

+به خاطر من حلقه دستته؟!

چشمان پوریا از ترسیدنش با من سخن میگوید.

دستانش را پایین می اورد ادامه میدهم 

+پوریا تنها یک بار بزار بفهمم اطرافم چه خبره.اون حلقه چیه؟

_ملیکا این جا وقت مناسبی نیست.همه چیزو میفهمی.همه چیزو میشنوی.ولی نه از من 

+پوریا اون حلقه حلقه کیه؟

_ازدواج کردم 

سرگیجه همیشگی.تعادلم را برهم میزند.دستم را روی شونه پوریا میگذارم تا بتوانم بایستم.

خشم.خشم.خشم 

تمام وجودم نفرت بود.

دو دستم را روی سینه پوریا میگزارم و به عقب حلش میدهم.

جهان اتش گرفته بود و من در میانش خاکستر میشدم.

به دیوار کوچه تکه دادم پاهایام وزن کمم را تحمل نمیکردند.روی زمین نشسته بودم.

پوریا به انطرف دیوار کوچه تکه داد.سرش را رو به اسمان کرد.زیر لب گفت 

_میخوامت ملیکا

+برو پوریا.ازت خواهش میکنم 

پوریا جلو می اید روبه رویم دو زانو مینشیند و میگوید 

_هنوز دوستم داری 

+ولی با نفرت 

_یعنی دوستم داری 

+پوریا برو.نمیخوامت 

_با هم بریم.هیچ کس نمیفهمه میریم یه جای دور از همه زندگی میکنیم 

+مثل قصه ها؟

_مثل قصه ها 

لبخند میزند و میگویم 

+ما که توی قصه نیستیم.همیشه اخر قصه خوب تموم میشه ولی واسه ما خوبی نداره که تموم بشه

 _ملیکا ملکم شو برات پادشاهی کنم


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۹
ملینا ...

ادامه فصل چهار ایینه(بخش دوم)

دوشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ

از اون جا بیرون زدم.هوا حسابی سرد بود سرمای هوا دندان هایم را بر هم میزد این قدر سریع قدم بر میداشتم که وقتی سر کوچه بودم تازه پدر داشت سوار ماشین میشد.مسیرمو کج کردم و رفتم توی کوچه پس کوچه.میخواستم تنها باشم.خیلی تنها.نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده همه چیز سریع پیش رفت.خیلی زود بزرگ شدیم.گذر زمان بازی های بچگیمون تموم کرد.خنده هامون کل کل های تکراری و مسخره.کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم کاش هیچ وقت نمیرفت و دو سال جدایی بکشم.دست کم کاش هیچ وقت نمیامد دنیا چقدر بی رحم است.خیلی بیرحم.گوشیمو توی دستم فشار میدم.چند باری زنگ خورده بالاخره جواب میدم.

_الو بابا.بزار تنها باشم 

منتظر جواب نمیمونم و قطع میکنم.میدونی خوبی این شهر چیه ؟اینکه حتی شب های روشنی داره.اینکه تا ساعت سه و چهار ماشین ها خیان هارو شلوغ کرده.توی مسیر به چشم های خودم که در چشم های پوریا گم شده بود.به اینکه تا ارزویم یک قدم مانده بود.فکر میکنم.به اینکه چقدر راحت رفتم.قسم میخورم این پوریا را بخشیدم بعد از دو سال امد و عاشقم کرد و رفتم من انتقام نگرفتم.من …من فقژ از پوریا میترسم.از رویایی زندگی ام میترسم.

_ملیکا 

صدای پوریا بود 

_ملیکا وایسا 

_خواهش میکنم 

میدود و به من میرسد 

در کوچه باغ های شیراز.کوچه پس کوچه هایی با دیوار های گلی.با روشنایی کمی از فانوس قدیمی و خراب انتهای کوچه 

جای سیلی روی صورتش مشخص است.

من گریه نکردم.حتی یک قطره.فقط یک بغض معمولی گلویم را میفشارد.بی احساس وسط کوچه می ایستم و به سمت پوریا میچرخم.

سرم را بلند میکنم.بی احساسم.به پوریا.به خودم.به پدر.به دنیا.درست مثل بی احساسی مادرم به من.هر بار که اسمش را میگویم اشک در چشمانم جمع میشود اما اینبار من به بی احساسی خودم به خودم چشمانم تر میشود.

حرف میزن.ارام و شمرده 

_پوریا …دیر اومدی.خیلی دیر 

_تو از هیچی خبر نداری 

_میدونم.برای همین هم هنوز اینجام 

_میتونم برات توضیح بدم 

_نمیخوام بشنوم 

سرم را میچرخانم تا بروم و نباشم.پوریا مچ دستم را با یک دست میگیرد و دوباره به من نگاه من.بلند,واضح,شفاد داد میزنم 

_دستت هیچ وقت به من نخوره 

دستم را رها میکند جلوی مسیرم می ایستد به چشمانش زل میزنم دستانش را بالا میبرد.صدای مردانه اش بلند میشود.بلند تر از فریاد هایی که شنیدم.

_من به خاطر تو رفتم.به خاطر تو زندگیم نابود شد


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۰۶
ملینا ...

ایینه(بخش اول فصل چهار)

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ب.ظ

دو سه روز گذشت و امیر همکار پدر شده بود.پوریا پیام های عجیب و بی معنی میفرستاد ولی بعد از اون روز دیگه همو ملاقات نکردیم تا موقعی که برای شب نشینی به خونشون دعوت شدیم.از رفتن نگران بودم دوست نداشتم اون شب حظور داشته باشم اما هر بهونه ای تنها باعث میشد اعصابم به هم بریزه من ماجرا رو به هیچ کس نگفته بودم.منظورم تنها پدر نیست.حتی اگر یکی از اعضای خانواده میفهمید پوریا تاوان اشتباهش رو میداد. جمعه شب دعوت بودیم.شنبه امتحان داشتم پس بهانه ی خوبی بود که من به مهمونی نرم.اما چه میشد کرد هزار تا دلیل و بهانه دیگر اورده شد که رفتم.اولین بار توی عمرم بود که تک تک مانتو هایم را بررسی کردم و بعد انتخاب کردم.تا جایی که تونستم درس خوندنم طولانی کردم که دیر تر بریم تنها به شام برسیم.این رفتار من حسابی پدر عصبانی کرده بود و هر دو با ناراحتی رفتیم. من استرس داشتم و نگران و دلواپس بودم حالم بد بود من اینجور مواقع یا باید یک عالمه غذا بخورم یا ساعت ها اروم بخوابم تا حالم بهتر بشه.اما بهتر شدن حالم غیر ممکن بود. وقتی رسیدم مثل همیشه با مهمان نوازی زن عمو روبه رو شدم.لبخندی که به سختی روی لبم داشتم تک تک عصب های بدنم را به کار انداخته بود تا اشکم سرازیر نشود روی مبل گوشه پذیرایی نشستم و مشغول دانلود کردن اهنگ شدم. نگاه های پوریا را به راحتی حس میکردم. موقع شام نگاهی به اطراف کردم پوریا نبود!نگرانی من بیش تر شد.اخرای شب بود.پیامی به پدر دادم و گفتیم "بریم"پیامم در حال ارسال بود که پوریا با یک دسته گل بزرگ اومد.همه اعضای خانواده به من نگاه کرده بودن که با دیدن پوریا ناخواسته بلند شده بودم و بهش نگاه میکردم.پوریا تا فاصله یک قدمی من قرار گرفت به چشمام نگاه میکرد و نفس هایش را منظم میکرد.نگران بود ولی نه به اندازه من.سرش را بلند کرد و محکم ایستاد و صدایش را بلند کرد و واضح گفت 

_با من 

صدایش پایین امد تا جایی که فقط خودمان دو تا میشنیدیم ادامه داد

_ازدواج میکنی؟…

قبلم سر جایش نبود ضربان قلبم را در گلویم حس میکردم.نفس هایم سنگین شده بود.چشمانم جایی را نمیدید.پاهایم سست شده بود.جان از تنم رفت.جهان را در ان لحظه دیدم حس میکردم لحظه ی مرگم فرا رسیده. گوش هایم صدا ها را نمی شنیدند لب هایم توان کلام نداشتند. ناگهان سیلی پدر که به پوریا زده بود باعث شد خودم را جمع و جور کنم. کیفم را برداشتم و با عصبانیت در را بر هم کوبیدم و رفتم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۵
ملینا ...